السيد نعمة الله الجزائري (مترجم: فاطمه مشايخ)

450

قصص الأنبياء (النور المبين في قصص الأنبياء والمرسلين) (قصص قرآن) (به ضميمه زندگانى چهارده معصوم ع) (فارسى)

سپس يوشع بن نون به امر وصايت موسى قيام كرد و در برابر گرفتاريها و ناملايمات طاغوتها صبر نمود تا آنكه دوران طاغوتها بسر رسيد و بعد از آن بنى اسرائيل قدرت يافتند . پس از آن دو مرد منافق از منافقان قوم موسى به همراهى صفوراء دختر شعيب ، همسر موسى و صد هزار مرد جنگى بر يوشع بن نون خروج كردند و با او جنگ نمودند ، امّا يوشع بر آنها غالب شد و جمع كثيرى را به قتل رساند و باقى شكست خورده و فرار كردند و صفوراء همسر موسى اسير شد و يوشع به او گفت : تو را در اين دنيا عفو مىكنم و شكايت تو و قوم را هنگام ملاقات با موسى بن عمران به او خواهم كرد ، صفورا گفت : واى بر من حتّى اگر بهشت بر من مباح شود شرم مىكنم كه در آنجا رسول خدا موسى را ملاقات كنم در حالى كه حجاب و ستر او را دريده‌ام و بر وصىّ او بعد از وى خروج كرده‌ام . ( القصص ) از امام صادق ( ع ) نقل مىكند ، موسى ( ع ) به هارون گفت : همراه من به كوه طور بيا ، سپس هر دو خارج شدند ، در راه به خانه‌اى رسيدند كه بر در آن درختى بود كه بر روى درخت دو پيراهن بود ، موسى گفت : پيراهن خود را در آور و داخل اين خانه شو و اين دو پيراهن را بپوش و روى تخت بخواب ، هارون اين عمل را انجام داد ، وقتى چنين كرد ، خداوند روح او را قبض نمود و آن خانه و درخت را به آسمان بالا برد ، پس از آن موسى به جانب بنى اسرائيل بازگشت و به آنها خبر داد كه خداوند هارون را قبض روح كرده و او را به آسمان بالا برده است ، بنى اسرائيل گفتند : دروغ مىگويى ، حتما او را كشته‌اى ! موسى به جانب پروردگارش شكايت برد ، آن وقت خداوند ملائكه را فرمان داد تا جسد هارون را كه روى تخت دراز كشيده بود ميان آسمان و زمين به گونه‌اى پايين بياورند كه بنى اسرائيل آن را ببينند ، آن وقت دانستند كه او مرده است . ( الكافى ) از محمّد بن سنان نقل مىكند : من در نزد امام رضا ( ع ) بودم كه به من فرمودند : اى محمّد در زمان بنى اسرائيل 4 نفر از مؤمنين بودند كه با هم دوست بودند ، روزى سه نفر از آنها در منزلى نشسته و مشغول صحبت و گفتگو بودند ، درب خانه زده شد و غلام يكى از آنها به در خانه رفت ، دوست چهارمى بر در منزل بود و از غلام پرسيد : مولاى تو كجاست ؟ غلام گفت : او در خانه نيست ، پس آن مرد