السيد نعمة الله الجزائري (مترجم: فاطمه مشايخ)

434

قصص الأنبياء (النور المبين في قصص الأنبياء والمرسلين) (قصص قرآن) (به ضميمه زندگانى چهارده معصوم ع) (فارسى)

اعتنايى كرد و از او خواست اين مطلب را مخفى نگه دارد ، امّا آن زن در پاسخ پادشاه گفت : پادشاها پسر تو مثل زنان است ، چگونه توقع دارى كه از زنى صاحب فرزند شود ، اين بار پادشاه بسيار به خشم آمد و دستور داد خضر را در اتاقى زندانى كنند و در را به روى او ببندند ، امّا پس از سه روز عواطف پدرانه به جنبش در آمد و دستور داد در اتاق را باز كنند ، ولى وقتى در را گشودند خضر را در آنجا نيافتند ، از آن پس خداوند به او قدرتى عنايت كرد كه به هر جا مىخواهد برود ، پس از آن او به سپاه ذو القرنين پيوست و از آب حيات نوشيد و لذا تا صيحهء قيامت زنده و جاودان خواهد بود ، سپس فرمود : پس از آن ، دو مرد از مملكت پدرش به قصد تجارت به دريا رفتند و در جزيره‌اى پياده شدند و در آنجا خضر را در حال قيام و نماز ديدند ، پس از نماز او آنها را فراخواند و در بارهء آنان پرسش نمود و از آنها خواست ، ديدار او را مخفى و مكتوم نگه دارند و پدرش را با خبر ننمايند ، آن دو قبول كردند ، امّا يكى از آنها نيّت كرد كه مطلب را به پدر خضر برساند ، خضر ( ع ) ابرى را فرمان داد تا آن دو نفر را به منزلشان برساند ، ابر آنها را به شهرشان رساند و فردا صبح يكى از آن دو به نزد پادشاه رفت و ماجراى ديدن خضر را بيان كرد ، پادشاه از او شاهد خواست ، او دوست تاجر خود را معرّفى كرد ، امّا دوست او مطلب را انكار كرد و گفت : هرگز او را نمىشناسد و چنين ماجرايى را نديده است ، تاجر اوّل گفت : پادشاها اين مرد را زندانى كن و سپاهى را همراه من به فلان جزيره بفرست تا پسرت را به نزدت بياورم ، پادشاه تاجر دوّمى را زندانى كرد و تاجر اوّل را همراه گروهى به آن جزيره فرستاد ، امّا اثرى از خضر نيافتند و پادشاه هم تاجر دوّمى را آزاد كرد ، پس از آن قوم خضر مرتكب معاصى شدند و خداوند شهر آنها را ويران كرد و آنها را هلاك نمود و فقط آن دختر باكره كه امر خضر را مخفى كرده بود و آن تاجر كه ماجراى خضر را مكتوم داشت زنده ماندند و صبح روز بعد با يك ديگر برخوردند و از ماجراى خود ، ديگرى را با خبر نمودند و با خود گفتند : علّت نجات ما مكتوم كردن امر خضر بوده ، پس ما به خداى خضر ايمان مىآوريم و هر دو به حقيقت ايمان آوردند و با يك ديگر ازدواج نمودند و به شهر ديگرى نقل مكان نمودند ، زن براى آرايشگرى به خانه پادشاه مىرفت و دختر او را مىآراست ، روزى هنگام آرايشگرى شانه‌اش به زمين افتاد و آن وقت بر زبان خود ، ( لا حول و لا قوة الّا باللَّه ) را جارى نمود ، دختر پادشاه