السيد نعمة الله الجزائري (مترجم: فاطمه مشايخ)

393

قصص الأنبياء (النور المبين في قصص الأنبياء والمرسلين) (قصص قرآن) (به ضميمه زندگانى چهارده معصوم ع) (فارسى)

پاى او تجاوز نكرد و او سه هزار سال عمر كرد تا وقتى كه خداوند او را به دست موسى ( ع ) هلاك نمود . به هر حال وقتى او چشمش به اين دوازده نفر افتاد آنها را با دست خود گرفت و همه را در سوراخى فرو كرد و به همسرش گفت : به اين قوم ناچيز نگاه كن كه قصد جنگيدن با ما را دارند ! من مىتوانم آنها را زير پاى خود له كنم ، امّا همسرش به او گفت : نه ! آنها را رها كن تا بروند و آنچه ديده‌اند براى قوم خود بازگو كنند ، او هم آنها را رها كرد ، آن قوم آنقدر عظيم الجثه بودند كه يك خوشهء انگور آنها را بايد پنج نفر حمل مىكردند و داخل يك نيمه از انارى كه آنها مىخوردند پنج يا چهار نفر جاى مىگرفت ! وقتى اين نقباء دوازده‌گانه رها شدند ، با خود گفتند : اگر ما واقعيّت را به بنى اسرائيل بگوئيم مرتدّ مىشوند و از پيامبر خدا نافرمانى مىكنند ، ما بايد چيزى به مردم نگوييم و فقط موسى و هارون را مطلع سازيم و با يك ديگر پيمان بستند . امّا وقتى بعد از چهل روز به موسى رسيدند ، يك حبّه از انگور عمالقه را به موسى نشان دادند و آنچه را ديده بودند ، توصيف نمودند ، سپس همه آنها به جز دو نفر ( يوشع بن نون و كالب بن يوحنّا كه برادر همسر موسى بود ) پيمان خود را شكستند و ماجرا را براى مردم بازگو كردند و آنها را از جنگ با عمالقه بر حذر داشتند ، وقتى كه مردم اين سخنان را شنيدند شروع به گريه و زارى نمودند و گفتند : اى كاش در همان مصر مرده بوديم و امروز وارد اين شهر نمىشديم تا زنان و اموال ما غنيمت عمالقه شود ، و تصميم گرفتند به مصر باز گردند و گفتند : اى موسى چون در شام مردم جبّارى هستند ما وارد آنجا نمىشويم ، موسى ( ع ) فرمود : همان كسى كه شما را از شرّ فرعون نجات داد و دريا را براى شما شكافت مىتواند شما را بر اين عمالقه جبّار غالب كند ، امّا قبول نكردند و تصميم بر برگشت به مصر گرفتند ، ليكن يوشع و كالب جامه بر تن خود دريدند و به آنها گفتند : وارد اين سرزمين شويد كه به محض ورود خدا شما را غالب مىكند و به وعدهء خود وفا مىنمايد ، ما آنها را ديده‌ايم و به شما مىگوئيم آنها بدنهاى قوى و قلبهايى ضعيف دارند ، پس از آنها نترسيد و اگر اهل ايمان هستيد به خدا توكّل نماييد ، امّا بنى اسرائيل با سنگ به آن دو حمله كردند و نافرمانى نمودند و گفتند : ( اى موسى تا وقتى اين قوم در شام هستند ، ما وارد آنجا نمىشويم ، تو و پروردگارت برويد و با آنها بجنگيد ، ما همين جا بيرون دروازه