السيد نعمة الله الجزائري (مترجم: فاطمه مشايخ)

375

قصص الأنبياء (النور المبين في قصص الأنبياء والمرسلين) (قصص قرآن) (به ضميمه زندگانى چهارده معصوم ع) (فارسى)

در همان دم خداوند به موسى ( ع ) وحى نمود ، به فرعون بگو : اگر تو به خداى واحد ايمان بياورى ، عمر تو را طولانى مىكنم و جوانى را به تو باز مىگردانم و ملك و سلطنت تو را دوام مىبخشم ، فرعون وقتى اين را شنيد باز هم مهلت خواست ، فرداى آن روز هامان بر فرعون وارد شد و فرعون او را از سخن موسى و وعدهء او با خبر ساخت ، امّا هامان به او گفت : هرگز من و تو نبايد مانند اينها بندگى كنيم ، من خودم تو را جوان مىكنم ، پس براى او رنگ و خضاب آورد و در سوراخ بينى او دميد و او را با وسمه و خضاب جوانتر جلوه داد . وقتى موسى بر او وارد شد و او را به آن صورت ديد ، وحشت كرد ، امّا خداى متعال به او وحى كرد ، نترس اين رنگ و آب مدّت زيادى طول نمىكشد و به زودى به حالت اوّل باز مىگردد . در بعضى روايات آمده است : وقتى موسى و هارون از نزد فرعون بازگشتند ، باران باريدن گرفت و آنها در راه به پير زنى از نزديكان مادرى خود رسيدند و فرعون عدّه‌اى را در طلب آنها بدنبالشان فرستاده بود ، آنها وارد خانه پير زن شدند و شب در خانه او خوابيدند ، جستجوگران در پى آنها به در خانه رسيدند و پير زن بيدار بود ، وقتى متوجّه آنها شد ، ترسيد كه مبادا موسى و هارون را بيابند ، امّا عصا از روزنه در بيرون رفت و در حالى كه پير زن نظاره مىكرد عصا با آنها جنگيد و هفت نفر از آنها را به قتل رسانيد ، سپس به حالت اوّل بازگشت و وارد خانه شد . وقتى موسى و هارون بيدار شدند ، پير زن ماجرا را براى آنها تعريف كرد و به آن دو ايمان آورد و آنها را تصديق نمود . ( ثعلبى ) مىگويد : دانشمندان علم تاريخ گفته‌اند كه فرعون امر موسى و هارون عليهما السلام را سحر و جادو دانست و اراده كرد آن دو را بكشد ، امّا بندهء صالحى به نام حزقيل كه همان مؤمن آل فرعون است به او گفت : آيا مىخواهيد مردى را بكشيد كه مىگويد : پروردگار من ربّ العالمين است و او براى شما معجزات آشكارى آورده است ؟ پس از آن فرعونيان تصميم گرفتند هارون و موسى را آزاد بگذارند و در جهت مقابله با آنها همه ساحران را جمع كنند ، چون فرعون در همه شهرها جادوگرانى آماده داشت كه هر وقت امرى باعث ناراحتى او مىشد با اجراى برنامه‌هاى خود او