السيد نعمة الله الجزائري (مترجم: فاطمه مشايخ)

374

قصص الأنبياء (النور المبين في قصص الأنبياء والمرسلين) (قصص قرآن) (به ضميمه زندگانى چهارده معصوم ع) (فارسى)

ورود موسى دعايى خواند كه بواسطهء آن ترسشان بر طرف شد و هر كس نيز آن دعا را بخواند امنيّت مىيابد [ 1 ] ، سپس فرعون به موسى گفت : تو كيستى ؟ او گفت : من فرستاده ربّ العالمين هستم ، در اين وقت فرعون مدّتى تأمل و درنگ كرد و موسى را شناخت ، به او گفت : آيا تو همان پسرى نيستى كه ما تو را در كنار خود پروريديم و بخشى از عمرت را نزد ما گذراندى و حالا امروز ناسپاسى و كفران مىكنى ؟ ! سرانجام او از موسى معجزه خواست و موسى عصاى خود را افكند و عصا به اژدهايى مبدّل شد كه قصد بلعيدن فرعون را داشت ، موسى دست برد تا عصا را بگيرد و فرعون از ترس از تخت به زير افتاد و لباس خود را آلوده ساخت و در آن روز از شدّت هول و هراس چهل بار بيرون رفت ، در حالى كه مردم مىپنداشتند او خداست و هرگز مبتلا به مرض و آفتى نمىشود و سر درد و سرفه و بيرون روى و . . . عارض او نمىگردد و او بدليل آنكه احتياجى به دستشويى رفتن نداشته باشد اغلب از گياه مرز مىخورد تا شكمش ثقل و سنگينى نيابد و مانند ساير مردم نباشد ، امّا در آن روز از ترس دچار حالت بيرون روى شد و وقتى آن اژدها متوجّه او شد فرياد زد : اى موسى به حرمت شيرى كه نوشيده‌اى اين مار را بگير ، من به تو ايمان مىآورم و بنى اسرائيل را همراه تو مىفرستم ، موسى دست برد و اژدها را گرفت و دوباره به صورت عصا در آمد ، سپس موسى دست خود را از آستين بدر آورد ، ناگهان همه ديدند كه دست او مانند برف سفيد شده و نورى همچون نور خورشيد از آن مىتابد ، فرعون گفت : اين كه دست توست ( چيز خارق العاده‌اى نيست ) موسى مجددا دست در آستين برد و اين بار نورى از آن تابيد كه تا آسمان تابش داشت و چشم همه از آن نور خيره شد و فرعون نتوانست به آن نگاه كند ، سپس موسى دست خود را به آستين برد و دوباره به حالت اوّل بازگشت و فرعون تصميم گرفت به او ايمان بياورد ، امّا هامان به او گفت : تو با اينكه معبود اين مردم هستى مىخواهى تابع يك بندهء خودت باشى ؟ ! آن وقت فرعون به موسى گفت : به من تا فردا مهلت بده .

--> [ 1 ] سوره طه ، آيات 28 - 25 ، رَبِّ اشْرَحْ لِي صَدْرِي وَ يَسِّرْ لِي أَمْرِي وَ احْلُلْ عُقْدَةً مِنْ لِسانِي ، يَفْقَهُوا قَوْلِي .