السيد نعمة الله الجزائري (مترجم: فاطمه مشايخ)
326
قصص الأنبياء (النور المبين في قصص الأنبياء والمرسلين) (قصص قرآن) (به ضميمه زندگانى چهارده معصوم ع) (فارسى)
عمويم بسوى افريقا رفتيم و من در آنجا مزرعهاى داشتم ، براى حفر چاه موضعى را در نظر گرفتيم و آن را حفر كرديم تا به خاك نرم و تردى رسيديم ، تمام روز به كندن ادامه داديم تا به خانهاى رسيديم كه به شكل عجيبى بود و در آن پير مردى آرميده بود و در كنار سر او نوشتهاى قرار داشت كه من آن را خواندم ، نوشته بود : من حسان بن سنان اوزاعى فرستاده شعيب پيامبر ( ع ) بسوى مردم اين سرزمين هستم كه آنها را به ايمان به خدا دعوت كردم ، امّا آنها مرا تكذيب كرده و در اين گودال حبس نمودند تا وقتى كه خدا مرا مبعوث كند و در روز قيامت با آنها مخاصمه نمايم . آوردهاند كه سليمان بن عبد الملك از وادى القراء عبور مىكرد ، دستور داد در آنجا چاهى حفر كنند ، كارگران مشغول شدند تا به سنگى رسيدند ، وقتى آن سنگ را بيرون آوردند در زير آن مردى را ديدند كه دو پيراهن بر تن داشت و دست خود را بر سر نهاده بود ، وقتى دست او را كنار زدند ، از محل آن خون بيرون زد ، سپس دستش را رها كردند و خون بند آمد ، همراه او نوشتهاى بود كه بر آن مكتوب بود : من حارث پسر شعيب غسّانى فرستاده شعيب بسوى اهل مدين هستم كه آنها مرا تكذيب كردند و به قتل رساندند . ( وهب ) مىگويد : خداوند شعيب ( ع ) را بر اهل مدين برانگيخت و اينها قبيلهء شعيب نبودند ، بلكه امّتى بودند كه شعيب بسوى آنها مبعوث شد و پادشاه جبّارى بر آنها حكومت مىكرد كه تحت سيطرهء هيچ يك از پادشاهان آن عصر نبود و مردم آن قوم كم فروشى مىكردند و به خدا كفر مىورزيدند و پيامبر او را تكذيب مىكردند ، و اينها ابتدا پيمانه و ترازو را تمام و كمال ميزان مىكردند و در وسعت مالى هم بسر مىبردند ، امّا پادشاه آنها را به احتكار طعام فرمان داد و پيمانه و ترازو را كم گذاشت . شعيب آنها را نصيحت كرد ، پادشاه كسى را به نزد شعيب فرستاد و از او پرسيد : حرف حساب تو چيست ، آيا از حكومت من راضى هستى يا ناراضى ؟ شعيب گفت : خداوند به من وحى نمود كه وقتى پادشاهى اعمالى مانند اعمال تو انجام دهد به او پادشاه فاجر مىگويند ، پس پادشاه او را تكذيب كرد و او و پيروانش را از شهر بيرون نمود . خداى متعال در حكايت اين ماجرا از زبان قوم او مىفرمايد : ( اى شعيب هر آينه