السيد نعمة الله الجزائري (مترجم: فاطمه مشايخ)

277

قصص الأنبياء (النور المبين في قصص الأنبياء والمرسلين) (قصص قرآن) (به ضميمه زندگانى چهارده معصوم ع) (فارسى)

( ايل ) بود او را اسرائيل ناميدند ، يعنى اسيركنندهء ( ايل ) . از على بن الحسين عليهما السلام نقل شده : مردم سه چيز را از سه نفر آموخته‌اند ، صبر را از ايّوب ( ع ) ، شكر را از نوح ( ع ) ، و حسد را از پسران يعقوب ( ع ) . از امام رضا ( ع ) نقل شده كه مردى به آن حضرت عرضه داشت : خداوند تو را اصلاح كند ، تو چطور وليعهدى مأمون را قبول كرده‌اى با اينكه منكر او هستى ؟ آن حضرت فرمود : اى فلان ، نبى بالاتر است يا وصيّ ؟ او گفت : البته نبىّ ، فرمود : مسلمان برتر است يا مشرك ؟ او گفت : البته مسلمان ، سپس آن حضرت فرمود : همانا عزيز مصر مشرك بود و يوسف نيز پيامبر بود با اين همه يوسف خود به عزيز مصر فرمود : ( مرا بر خزاين زمين بگمار [ 1 ] ) در حالى كه مأمون مسلمان است و من وصيّ رسول اللَّه هستم ، در اين صورت آن مرد ساكت شد . از امام صادق ( ع ) نقل شده كه فرمود : يوسف ( ع ) زمانى كه در زندان بود از خوردن نان خالى به درگاه الهى شكايت كرد و تقاضاى نان خورشى نمود و چون در نزد او نان خشك فراوانى وجود داشت ، خداوند به او امر كرد كه نان را در ظرفى ريخته و آب و نمك به آنها بيافزايد تا رقيق شود و سپس آن را خورش خود قرار دهد . ( ابن عباس ) مىگويد : يوسف در منزل عزيز مصر سه سال بسر برد و وقتى به سن جوانى رسيد ، زليخا همسر عزيز دلباختهء او شد و چنانچه آورده‌اند ، يوسف از آن پس از بيم پروردگارش تا هفت سال سر خود را از روى قدمهايش بلند نمىكرد تا مبادا نظرش بر وى بيافتد . روزى زليخا به او گفت : چشمان زيباى خود را بلند كن و به من بنگر ، يوسف گفت : از كورى چشمانم بيم دارم ، زليخا گفت : چقدر چشمان تو زيباست ، يوسف گفت : دو چشم من اوّلين چيزيست كه در قبر بر گونه‌ام قرار مىگيرد ، زليخا گفت : چقدر خوشبو هستى ! يوسف گفت : اگر بوى مرا بعد از سه روز از درگذشتم مىشنيدى ، از من فرار مىكردى ، زليخا گفت : چرا به من نزديك نمىشوى ؟ يوسف گفت : بواسطهء اينكه مىخواهم به پروردگارم نزديك شوم ، زليخا گفت : فرشهاى زيبا و حرير را آراسته‌ام ، برخيز و كام دلم را بر آور ، يوسف گفت : مىترسم كه بهرهء بهشت خود را از

--> [ 1 ] سوره يوسف ، آيه 55 .