السيد نعمة الله الجزائري (مترجم: فاطمه مشايخ)
270
قصص الأنبياء (النور المبين في قصص الأنبياء والمرسلين) (قصص قرآن) (به ضميمه زندگانى چهارده معصوم ع) (فارسى)
( على بن ابراهيم ) مىگويد : در آن هنگام جبرئيل نازل شد و به يوسف گفت : اى يوسف دست خود را بيرون بياور ، وقتى يوسف دست خود را بيرون آورد از ميان انگشتان او نورى تراويد ، پس يوسف گفت : اى جبرئيل اين نور چيست ؟ جبرئيل گفت : اين نور نبوّت است كه خداوند آن را از صلب تو بيرون آورد ، چون تو به احترام پدرت از جاى خود برنخاستى و آنگاه خداوند آن نور را در پشت لاوى برادر يوسف قرار داد و اين به جهت آن بود كه زمانى كه برادران قصد قتل يوسف را داشتند لاوى مانع شد و گفت : ( يوسف را نكشيد بلكه اگر مصمم به انجام عملى هستيد او را در چاه بياندازيد [ 1 ] ) و زمانى هم كه بنيامين به دستور يوسف در مصر ماندگار شد و برادران قصد مراجعت نزد يعقوب نمودند ، او گفت : ( من از اين جا نمىروم تا وقتى كه پروردگارم به من اجازه دهد [ 2 ] ) و خداوند به اين وسيله عمل او را پاس داشت و از او تقدير نمود . لذا همه انبياء بنى اسرائيل از فرزندان لاوى پسر يعقوب بودند و موسى ( ع ) نيز از فرزندان او بود . پس از آن يعقوب گفت : اى پسرم مرا آگاه كن كه برادرانت وقتى كه تو را از نزد من بردند با تو چه كردند ؟ يوسف گفت : اى پدر مرا از اين امر معاف كن ، يعقوب گفت : فقط بخشى از ماجرا را براى من بيان كن ، يوسف گفت : اى پدر ، آنها وقتى مرا نزديك چاه بردند ، گفتند : پيراهنت را بيرون بياور ، گفتم : اى برادران ! از خدا بپرهيزيد و مرا برهنه مسازيد ، آنها چاقويى بيرون آورده و گفتند : پيراهنت را بيرون مىآورى يا سرت را از بدن جدا كنيم ؟ پس به ناچار پيراهنم را بيرون آوردم و آنها مرا برهنه در چاه افكندند ، در اين وقت يعقوب نالهاى از ته دل بركشيد و بيهوش شد ، وقتى به هوش آمد ، گفت : اى پسرم بقيه ماجرا را برايم بگو : ولى يوسف گفت : پدر جان تو را به خداى ابراهيم و اسحاق و يعقوب سوگند مىدهم كه از اين مطلب درگذرى و مرا از بيان آن معاف كنى ، در اين وقت بود كه يعقوب او را معذور داشت و از شنيدن بقيهء ماجرا چشم پوشى كرد . در ادامه على بن ابراهيم مىگويد : عزيز مصر در يكى از سالهاى قحطى درگذشت و
--> [ 1 ] سوره يوسف ، آيه 10 . [ 2 ] سوره يوسف ، آيه 80 .