السيد نعمة الله الجزائري (مترجم: فاطمه مشايخ)

267

قصص الأنبياء (النور المبين في قصص الأنبياء والمرسلين) (قصص قرآن) (به ضميمه زندگانى چهارده معصوم ع) (فارسى)

اين زنان مرا بسوى آن دعوت مىكنند [ 1 ] ) مگر تو نبودى كه عافيت از معصيت را ترجيح دادى ؟ از امام صادق ( ع ) نقل شده كه فرمود : وقتى كه برادران يوسف ، يوسف را در چاه رها كردند ، جبرئيل بر او وارد شد و گفت : اى پسر ، چه كسى تو را در چاه انداخته ؟ گفت ، برادرانم به جهت حسادت به موقعيّت من در نزد پدر ، مرا در اين چاه انداخته‌اند ، جبرئيل گفت : آيا دوست دارى كه از اينجا خارج شوى ، گفت : آن را از خداى ابراهيم و اسحاق و يعقوب مىطلبم ، جبرئيل گفت : خداى ابراهيم به تو مىگويد : كه بگو : ( خداوندا از تو مىخواهم به واسطهء آنكه حمد و ستايش جملگى مخصوص توست ، هيچ معبودى جز تو نيست ، تويى مهربان ، منّت‌گذار ، پديد آورندهء آسمانها و زمين ، صاحب جلال و اكرام ، بر محمّد و آلش رحمت فرست و در كار من فرج و گشايشى قرار بده و مرا از جايى كه گمانش را نمىكنم روزى بده ) وقتى يوسف اين كلمات را بر زبان راند ، خداوند او را از چاه نجات داد و از كيد زنان رهانيد و به او ملك مصر را از جايى كه گمانش را نمىبرد ، اعطا كرد . از مفضل جعفى نقل شده كه گفت : به امام صادق ( ع ) گفتم : مرا از پيراهن يوسف آگاه كن ، فرمود : بدرستى كه ابراهيم ( ع ) در وقتى كه مىخواستند او را در آتش بياندازند ، جبرئيل بر او نازل شد و پيراهنى از پيراهنهاى بهشتى را براى او آورد و آن را بر تن او پوشانيد ، پس با وجود آن پيراهن هيچ سرما يا گرمايى بر او تأثير نداشت ، وقتى كه زمان مرگ ابراهيم فرا رسيد ، آن پيراهن را در آويزى قرار داد و آن را بر گردن اسحاق افكند و اسحاق نيز آن را بر گردن يعقوب انداخت و وقتى كه يوسف متولّد شد ، يعقوب آن را در گردن يوسف آويزان نمود و آن در گردن او بود تا وقتى كه به امر خدا يوسف آن را بيرون آورد و بوى آن از مصر به مشام يعقوب در فلسطين رسيد ، مفضل مىگويد : گفتم : فدايت شوم اين پيراهن اكنون كجاست ؟ فرمود : نزد اهل آن ، سپس فرمود : هر پيامبرى علم نبوّت و آن پيراهن را به وصى خود تفويض نمود تا آنكه به دست محمد ( ص ) رسيد . يعقوب در فلسطين بود ، در حالى كه كاروان در مصر بود ، ليكن يعقوب بوى يوسف را

--> [ 1 ] سوره يوسف ، آيه 33 .