السيد نعمة الله الجزائري (مترجم: فاطمه مشايخ)

268

قصص الأنبياء (النور المبين في قصص الأنبياء والمرسلين) (قصص قرآن) (به ضميمه زندگانى چهارده معصوم ع) (فارسى)

شنيد و آن بو از همان پيراهنى بود كه از بهشت آورده شده بود و ما آن را به ميراث برده‌ايم . در اين خصوص مىگوئيم : امين الاسلام علامه طبرسى رحمة اللَّه عليه مىنويسد : يوسف به برادرانش گفت : پيراهن مرا همان كسى براى پدر ببرد كه بار اوّل آن را برد ، يهودا گفت : من بار اوّل آن پيراهن آلوده به خون را نزد پدر بردم ، يوسف گفت : پس اكنون نيز تو آن را ببر و به پدرم خبر زنده بودن مرا بده و او را خوشحال ساز همانطور كه قبلا از ديدن پيراهن خونين من اندوهگين شد ، پس يهودا پيراهن را با حالت پشيمانى و سر و پا برهنه به نزد پدر برد ، در حالى كه مسافت فيما بين هشتاد فرسخ بود و او فقط هفت تكّه نان به همراه داشت ، امّا از شوق رساندن پيراهن يوسف به پدر ، آن نانها را هم به مصرف نرساند ! ابن عباس مىگويد : بادى وزيد و آن پيراهن يوسف را به يعقوب رسانيد و در اين داستان آورده‌اند كه باد صبا از پروردگارش اجازه خواست تا بوى يوسف را قبل از رسيدن قاصد بشارت دهنده ، به يعقوب برساند و خداوند به او اجازه داد ، پس باد صبا بوى يوسف را به مشام يعقوب رسانيد و به همين جهت هر فرد اندوهگينى با وزيدن باد صبا آرامش پيدا مىكند و شعراء آن را در اشعار خود فراوان ذكر كرده‌اند . از امام رضا ( ع ) نقل شده : در ميان بنى اسرائيل اين حكم جريان داشت كه وقتى كسى چيزى را به سرقت مىبرد ، صاحب مال خود او را نزد خويش نگاه مىداشت و يوسف در سنين كودكى نزد عمّهء خود بود و عمّهء او بسيار به وى علاقه‌مند بود و اسحاق كمربندى داشت كه آن را به يعقوب سپرده بود و آن كمربند در نزد خواهر يعقوب بود ، وقتى كه يعقوب ، يوسف را از خواهرش طلب كرد ، عمّه يوسف ناراحت شد و براى اينكه بتواند يوسف را نزد خود نگاه دارد ، متوسّل به حيله شد و آن كمربند را در ميان لباسهاى يوسف قرار داد ، وقتى يوسف را نزد پدرش برد ، ادّعا كرد كه يوسف كمربند را دزديده است ، او را تفتيش كردند و كمربند را در ميان لباسهاى او يافتند ، به همين دليل هم برادرانش وقتى كه بنيامين متّهم به سرقت شد ، گفتند : ( اگر او سرقت كرده ، عجيب نيست ، برادرش هم قبلا سرقت كرده بود [ 1 ] ) و

--> [ 1 ] سوره يوسف ، آيه 77 .