السيد نعمة الله الجزائري (مترجم: فاطمه مشايخ)

264

قصص الأنبياء (النور المبين في قصص الأنبياء والمرسلين) (قصص قرآن) (به ضميمه زندگانى چهارده معصوم ع) (فارسى)

نسوخت ، بلكه خداوند آن را بر او سرد و سلام نمود و پدرم اسحاق را كه پدرش ابراهيم مأمور به ذبح او شد ، ولى وقتى اراده كرد كه او را ذبح كند خداوند قوچى عظيم را فداى او قرار داد و همانطور كه من فرزندى داشتم كه هيچ كس در دنيا نزد من محبوبتر از او نبود ، امّا برادرانش او را از من جدا كردند و سپس بازگشتند و ادّعا نمودند كه او را گرگ خورده است ، پس از فراق او پشتم خميده شد و از شدّت گريه بر او چشمانم نابينا گشت و او برادرى مادرى داشت كه من با وى مأنوس بودم ، او با برادرانش بيرون شد و به جانب تو آمدند تا آذوقه‌اى براى ما فراهم آورند ، و آن وقت بسوى ما بازگشتند و گفتند كه او پيمانهء پادشاه را دزديده و پادشاه او را حبس كرده است ، در حالى كه سرّقت و عمل قبيح از ما اهل بيت نبوّت دور است و هرگز شايستهء ما نيست و من از تو مىخواهم به خداى ابراهيم و اسحاق و يعقوب بر من منّت‌گذارى و خود را به خدا نزديك سازى و آن دو را به من بازگردانى . وقتى اين نامه به يوسف رسيد آن را برگرفت و بر صورت نهاد و شديدا گريه كرد ، سپس به برادرانش نگريست و به آنها گفت : آيا مىدانيد آن زمانى كه جاهل بوديد با يوسف و برادرش چه كرديد ؟ آنها با تعجّب گفتند : آيا تو خودت يوسف هستى ؟ ! فرمود : آرى ، من يوسفم و اين برادرم است كه خداوند بر ما منّت نهاده ، آنها گفتند : ( به تحقيق كه خدا تو را بر ما برترى و ترجيح داده و ما براستى خطاكار بوديم ، يوسف گفت : امروز توبيخى بر شما نيست و خدا شما را مىآمرزد [ 1 ] ) . گفته شده وقتى كه فرستاده يعقوب با نامهء او به طرف ملك مصر ارسال شد ، او دست خود را به سوى آسمان بلند كرد و گفت : اى بهترين همنشين ، اى بزرگوارترين ياور و اى بهترين معبود ، از جانب خود رحمت و گشايشى بر من ارزانى بدار . آن وقت جبرئيل نازل شد به او گفت : اى يعقوب ، آيا مىخواهى به تو دعاهايى را تعليم دهم كه بواسطهء آن خداوند بينايى تو و پسرانت را به تو باز گرداند ؟ گفت : آرى ، جبرئيل فرمود : بگو ، اى آنكه كسى نمىداند تو چگونه‌اى به غير از خودت ، اى آنكه آسمان را بر افراشتى و زمين را بر روى آب گستردى و براى خود بهترين نامها را

--> [ 1 ] سوره يوسف ، آيه 92 - 90 .