السيد نعمة الله الجزائري (مترجم: فاطمه مشايخ)

263

قصص الأنبياء (النور المبين في قصص الأنبياء والمرسلين) (قصص قرآن) (به ضميمه زندگانى چهارده معصوم ع) (فارسى)

باشد هيچ ايرادى ندارد ، چون انبياء عليه السلام آن چيزهايى را كه ديگران با چشم خود مشاهده مىكنند ، با قلب خود مىبينند و بصيرت دارند . در همان كتاب از امام باقر ( ع ) نقل كرده كه سرير از آن حضرت مىپرسد : مرا از گفتار يعقوب به فرزندان خود آگاه كن كه فرمود : ( برويد و در جستجوى يوسف و برادرش باشيد [ 1 ] ) آيا او مىدانست كه يوسف زنده است و بعد از بيست سال جدايى از او چشمانش در اثر گريه نابينا شده بود ؟ حضرت فرمودند : آرى ، يعقوب مىدانست كه يوسف زنده است ، او هنگام سحر از پروردگارش درخواست كرد كه ملك الموت بر او نازل شود ، لذا عزرائيل با بهترين صورت و خوشبوترين رايحه نزد او حاضر شد ، يعقوب گفت : تو كيستى ؟ او گفت : من ملك الموت هستم ، مگر تو از پروردگارت درخواست ملاقات مرا نكرده‌اى ، حاجت تو چيست ؟ يعقوب گفت : مرا با خبر كن كه ارواح مردمان را پراكنده و متفرق مىستانى يا به طور دسته جمعى ؟ ملك الموت گفت : ملائكه اعوان و انصار من آنها را بطور جداگانه قبض روح مىكنند و همگى با هم بر من عرضه مىشوند ، يعقوب گفت : تو را به خداى ابراهيم و اسحاق و يعقوب سوگند مىدهم ، آيا در ميان آن ارواح روح يوسف نيز بوده است ؟ ملك الموت گفت : خير و از همين جهت يعقوب مطمئن بود كه يوسف زنده است ، به همين دليل به فرزندانش فرمان داد كه بدنبال او بگردند و آن وقت عزيز مصر به يعقوب نامه نوشت : امّا بعد اين پسر تو را به بهايى اندك خريدارى كرده‌ام و او يوسف است كه من وى را به بندگى گرفته‌ام و اين پسرت بنيامين است كه من او را به جهت اينكه متاع خود را به نزد او يافتم ، نگه داشته‌ام و او را به بندگى گرفته‌ام و هيچ چيز دشوارتر از دريافت اين نامه نبود ، لذا به قاصد گفت : همين جا باش تا جواب نامه را بدهم و آن وقت به عزيز مصر نوشت : بسم اللَّه الرحمن الرحيم ، اين نامه از جانب يعقوب اسرائيل اللَّه ، پسر اسحاق ، پسر ابراهيم خليل اللَّه است ، امّا بعد هر آينه من نامهء تو را كه در آن نوشته‌اى دو پسر مرا به بندگى گرفته‌اى دريافت كردم و همانا بلاء و آزمايش در همه حال بر بنى آدم موكّل است ، همانطور كه جدّم ابراهيم را نمرود در آتش بيانداخت و او

--> [ 1 ] سوره يوسف ، آيه 87 .