السيد نعمة الله الجزائري (مترجم: فاطمه مشايخ)

258

قصص الأنبياء (النور المبين في قصص الأنبياء والمرسلين) (قصص قرآن) (به ضميمه زندگانى چهارده معصوم ع) (فارسى)

دارويى به نام مقل وجود داشت و برادران يوسف آن گياه دارويى را برداشتند و با خود به مصر بردند تا در عوض مبادلهء آن مقدارى آذوقه بدست بياورند . گفته شده : تجارت آنها فروش كفش بود و يوسف ( ع ) خود عهده‌دار خريد از آنها شد و وقتى برادرانش بر او وارد شدند ، او آنان را شناخت ، ولى آنها او را نشناختند و وقتى بار و اثاث آنها را آماده نمود بهترين آذوقه را براى آنها در نظر گرفت و گفت : شما كيستيد ؟ گفتند : ما پسران يعقوب هستيم ، گفت : پدر شما چه مىكند ، گفتند : او پير مردى ضعيف است ، سپس پرسيد : آيا شما برادر ديگرى هم داريد ؟ گفتند : ما برادر ديگرى داريم كه از مادر از ما جداست و برادر پدرى ماست ، يوسف گفت : وقتى به نزد پدرتان رفتيد بار ديگر آن برادر خود را نيز همراه بياوريد ، چون اگر او را نياوريد ، من به شما آذوقه‌اى نخواهم داد ، آنها گفتند : پدر ما او را بسيار دوست مىدارد ، امّا ما سعى خود را مىكنيم ، هنگام بازگشت آنها ، يوسف به مأموران خود گفت : تجارتى را كه آنها با خود آوردند و با آذوقه معاوضه نمودند در ميان بارهايشان قرار دهيد و به آنها باز گردانيد ، وقتى آنها به نزد پدرشان بازگشتند ، گفتند : اى پدر ، پادشاه فرمان داده كه اگر برادرمان بنيامين را با خود نبريم ، آذوقه‌اى به ما نمىدهد ، تو او را با ما بفرست ، ما هر آينه مواظب او خواهيم بود ، يعقوب گفت : آيا همان طورى كه از يوسف مراقبت كرديد از او مواظبت مىكنيد ؟ ! و آيا انتظار داريد كه من به شما اعتماد كنم ؟ بالاخره آنها اصرار كردند و وقتى هم كه بارهايشان را گشودند و ديدند بضاعتشان به آنها بازگردانده شده اين مطلب را به يعقوب ( ع ) گفتند تا او بداند كه پادشاه مرد نيكوكار و امينى است و لذا بنيامين را همراه آنها نزد او بفرستد . سرانجام يعقوب راضى شد ، ليكن به آنها فرمود : ( اى پسرانم ، از يك در وارد شهر نشويد ، بلكه از درهاى متفاوت وارد شويد ، اگر چه من نمىتوانم در برابر خواست خدا كارى انجام دهم ، حكم فقط از آن خداست و من بر او توكّل مىكنم و آنها چنين عمل كردند و آنچه يعقوب را به اين سفارش واداشت حاجتى در نفس او بود كه همانا او داراى علمى بود كه ما به او تعليم داده بوديم [ 1 ] ) .

--> [ 1 ] سوره يوسف ، آيه 68 - 67 .