السيد نعمة الله الجزائري (مترجم: فاطمه مشايخ)

242

قصص الأنبياء (النور المبين في قصص الأنبياء والمرسلين) (قصص قرآن) (به ضميمه زندگانى چهارده معصوم ع) (فارسى)

سم اسبان خود شنيدند و گفتند : پادشاه اين صدا از چيست ؟ ذو القرنين گفت : از آن برگيريد كه هر كس برگيرد پشيمان مىشود و هر كس هم از آن بر ندارد باز هم پشيمان مىشود ، لذا بعضى از آنها مقدارى برداشتند و بعضى برنداشتند ، وقتى از تاريكى خارج شدند ، ديدند زبرجد بوده است ، در اين وقت آنها كه برنداشته بودند از بر نداشتن پشيمان شدند و آنها كه برداشته بودند از اينكه بيشتر بر نداشته‌اند نادم و پشيمان گشتند ، سپس ذو القرنين به دومة الجندل بازگشت و آنجا منزل او بود و ديگر همان جا باقى ماند تا وقتى كه خداوند او را قبض روح نمود . رسول خدا ( ص ) وقتى كه اين ماجرا بر ايشان نقل شد ، فرمودند : خداوند برادرم ذو القرنين را رحمت كند كه در سير و سلوك خود و طلب آنچه مطالبه نمود خطا كار نبود و به درجهء زهد و تقوى رسيد ، چون اگر در هنگام رفتن خود و قبل از رفتن به ظلمات به وادى زبرجد مىرسيد ، هيچ چيز در آنجا باقى نمىگذاشت و همه را براى مردم جمع مىكرد ، امّا چون در هنگام بازگشت به تقوى و زهد دست يافته بود ، رغبتى به آن زبرجدها نشان نداد . در همان كتاب از امام صادق ( ع ) نقل شده : ذو القرنين صندوقى از جنس شيشه درست كرد و آن را در مسير حركت با خود حمل كرد تا به دريا رسيدند به يارانش گفت : مرا در اين صندوق قرار دهيد و مانند دلو به درون دريا بياندازيد و وقتى طناب آن را حركت دادم مرا بيرون بياوريد و اگر طناب را تكان ندادم مرا به پايين بفرستيد ، پس او را به درون دريا فرستادند و طناب آن صندوق تا چهل روز رو به پايين مىرفت و ذو القرنين زير دريا را نگاه مىكرد ، تا اينكه شنيد كسى ضربه‌اى به صندوق او نواخت و از او پرسيد : اى ذو القرنين چه مىخواهى ؟ ذو القرنين گفت : مىخواهم ملك پروردگارم را همانطور كه در خشكى ديده‌ام در دريا نيز ببينم ، به او گفت : اين جايى كه تو به آن آمده‌اى ، مكانيست كه نوح در زمان طوفان از آنجا عبور مىكرد و به ناگاه شيئى عتيقه كه مورد علاقه او بود به درون آب افتاد و از آن لحظه تاكنون هنوز به عمق آب نرسيده است ! وقتى ذو القرنين اين مطلب را شنيد طناب را تكان داد و از آب بيرون آمد . ( عياشى ) از امير المؤمنين ( ع ) نقل مىكند : منظور از شهرى كه در منتهاى غربى قرار