السيد نعمة الله الجزائري (مترجم: فاطمه مشايخ)

243

قصص الأنبياء (النور المبين في قصص الأنبياء والمرسلين) (قصص قرآن) (به ضميمه زندگانى چهارده معصوم ع) (فارسى)

داشت و خورشيد در آنجا غروب مىكرد شهر جابلقاست . فخر رازى مىنويسد : مردم در بارهء ذو القرنين و شخصيّت او اختلاف بسيار نموده‌اند و اقوال متفاوتى ذكر كرده‌اند . قول اوّل ) : اينكه او اسكندر بن فليقوس يونانى است و دليل آنها اين است كه در قرآن ذكر شده ذى القرنين سلطهء مملكتش شرق و غرب را فرا گرفته بود و چنين پادشاهى حتما بايد نامش در تاريخ ثبت شده باشد و مخفى و مستور نماند و پادشاهى كه در كتب تاريخى مشهور است و قيد شده كه ملك او شرق و غرب را فرا گرفته بوده كسى جز اسكندر نيست و در كتب تاريخ آمده است كه وقتى پدر اسكندر فوت نمود او ملك روم را جمع آورى كرد و از حالت ملوك الطوايفى خارج نمود ، سپس تمام پادشاهان مغرب را درو كرد و شكست داد تا جايى كه به مرز درياى سبز رسيد ، سپس به مصر بازگشت و اسكندريّه را بنام خود بنا كرد و سپس وارد شام شد و بر بنى اسرائيل غلبه يافت ، آنگاه متوجّه عراق شد و اهل آنجا تسليم او شدند ، بعد از آن متوجّه دارا [ 1 ] شد ، او را چندين بار شكست داد تا اينكه او را به قتل رساند و بر همهء پادشاهان فارس غلبه يافت و هند و چين و ساير امم دور را شكست داد و بر آنها مسلّط شد ، سپس به خراسان رفت و شهرهاى زيادى بنا كرد ، و در آخر به عراق برگشت و در سهرورد بيمار شد و از همان بيمارى وفات يافت و چون در قرآن آمده كه ذو القرنين مالك همهء شرق و غرب زمين شده و در مكتب تاريخى چنين وصفى فقط در مورد اسكندر صادق است ، لا جرم ذو القرنين همان اسكندر ابن فليقوس يونانى مىباشد ، سپس در بارهء وجه تسميهء او به ذو القرنين وجوهى ذكر كرده‌اند : 1 ) علّت اين نامگذارى اين است كه او به دو قرن خورشيد نزديك شد ، يعنى هم در جهت طلوع خورشيد ( مشرق ) و هم در جهت غروب آن ( مغرب ) . 2 ) اهل فارس مىگويند ، داريوش كبير با دختر فليقوس ازدواج كرد ، امّا وقتى به او نزديك شد بوى نامطبوعى از او استشمام كرد و او را به خانهء پدرش عودت داد ، امّا او باردار شد و بعد از بازگشت به خانهء پدرش ، اسكندر را به دنيا آورد ، پس

--> [ 1 ] احتمالا مراد داريوش است .