السيد نعمة الله الجزائري (مترجم: فاطمه مشايخ)
239
قصص الأنبياء (النور المبين في قصص الأنبياء والمرسلين) (قصص قرآن) (به ضميمه زندگانى چهارده معصوم ع) (فارسى)
درياها گذشتند ، دوازده سال گذشت تا به لبهء تاريكى رسيدند كه در آنجا نه تاريكى شب بود و نه دود ، پس به جانب آن رفتند و فضلاى لشكر او جمع شدند و ذو القرنين به آنها گفت : من مىخواهم چيزى را طلب كنم كه قبل از من هيچ پيامبر و پادشاهى طلب نكرده است و من حتما طالب آن امر هستم ، آنها گفتند : ما مىدانيم كه تو اگر وارد اين ظلمات شوى به آرزو و درخواست خود نايل مىشوى ، ولى ما از هلاكت تو بيمناكيم ، ذو القرنين گفت : به هر حال من بايد بروم ، سپس گفت : تيزبينترين چهارپايان كدام است ؟ گفتند : ماديان ، آن وقت در لشكر او شش هزار اسب وجود داشت كه او نيز از ميان دانشمندان شش هزار مرد انتخاب كرد و به هر يك اسبى داد و خضر در پيشاپيش او با دو هزار سوار به راه افتاد و همگى به امر ذو القرنين وارد ظلمات شدند و ذو القرنين نيز با چهار هزار نفر سپاهى به دنبال آنها حركت كرد و به سايرين دستور داد : همين جا منتظر ما بمانيد ، اگر تا دوازده سال مراجعت نكرديم ، شما به شهرهاى خود برگرديد ، خضر گفت : پادشاها ، اگر ما در تاريكى حركت كنيم يك ديگر را نمىبينيم ، اگر گم شديم چكار كنيم ؟ آن وقت ذو القرنين به او مهرههايى سرخ رنگ داد كه در مواقع لزوم در اثر برخورد به زمين و ايجاد انفجار توليد نور و صدا مىكرد ، پس خضر آن را گرفت و پس از يك شب ذو القرنين استراحت كرد ، امّا خضر به راه ادامه داد تا به يك وادى رسيد كه بسيار تاريك بود ، به همراهانش گفت : شما همين جا بمانيد و خود به تنهايى از اسب پياده شد و به راه افتاد و براى ديدن جلوى خود مهرهاى از آن مهرهها را به زمين زد و در اثر نور آن به جلو رفت ، ناگهان چشمهاى ديد كه آب آن سفيدتر از شير و نورانىتر از ياقوت و شيرينتر از عسل بود ، پس از آن آشاميد و سپس لباس خود را كند و در آن بدن خود را شستشو داد و سپس لباس خود را پوشيد و آنگاه يك مهرهء ديگر را پرتاب كرد تا يارانش او را بيابند ، و سپس در نور آن به راه افتاد تا به يارانش رسيد و سوار بر اسب شد و آنها را به ادامهء راه فرمان داد ، پس از او ذو القرنين و سپاهش به آن وادى رسيد ، امّا گمراه شد و چهل شبانه روز در تاريكى سرگردان گشت ، سپس با نورى كه نه نور ماه بود و نه نور خورشيد از آن تاريكى بيرون شدند و به زمينى شنى و سرخ رنگ رسيدند كه سنگ ريزههاى آن مرواريد بود ، آنگاه به قصرى رسيدند كه طول آن يك فرسخ بود ، او و لشكرش به در قصر رسيده و ايستادند ولى ذو القرنين به