السيد نعمة الله الجزائري (مترجم: فاطمه مشايخ)
232
قصص الأنبياء (النور المبين في قصص الأنبياء والمرسلين) (قصص قرآن) (به ضميمه زندگانى چهارده معصوم ع) (فارسى)
چه بوده ، سپس مجددا فرماندار به منادى دستور داد كه ندا دهد : اى مردم ، فرماندار شما را فرا خوانده كه در فلان روز حاضر شويد و اين بار به جز افرادى كه مبتلا به بلا و مصيبتى شدهاند كسى حضور نيابد ، چون هيچ خيرى در افراد بىدردى كه هرگز مصيبتى نديدهاند وجود ندارد ، وقتى چنين كرد ، مردم گفتند : اين فرماندار از حضور ما بخل ورزيد ، سپس پشيمان شد و كار خود را جبران كرد و عيب خود را پوشانيد و از ما مجددا دعوت به عمل آورد . وقتى همهء مردم جمع شدند ، فرماندار به آنها خطاب كرد : من شما را براى مهمانى دعوت نكردهام ، بلكه قصدم اين بود كه با شما در بارهء ذو القرنين اندوهى كه از فقدان و فراق او متوجّه ما شده سخن بگويم ، پس به ياد آوريد ، آدم ( ع ) را كه خداوند او را به دست خود خلق نمود و در او از روح خود دميد و ملائكه را مأمور به سجدهء او كرد و او را در بهشت خود مسكن داد ، سپس او را با بزرگترين بلاها و آزمايشات مبتلا نمود و آن خروج از بهشت بود ، سپس ابراهيم را با آتش و پسرش را با قربانى و ذبح آزمايش و مبتلا نمود و يعقوب را به اندوه و گريه بر يوسف ، و يوسف را با بردگى و ايّوب را با بيمارى و گرفتارى و يحيى را با ذبح و زكريّا را با قتل و عيسى را با امرى عظيم كه همان ولادت بدون پدر بود امتحان و ابتلا نمود ، و خلق كثيرى را آفريد كه هيچ كس جز او از تعداد آنها خبر ندارد ، سپس خطاب به مردم گفت : برخيزيد و برويد مادر اسكندر را تسلّى بدهيد تا قدرى صبر و آرامش بيابد ، چون مصيبت دورى فرزندش براى او بسيار بزرگ است ، مردم وقتى نزد مادر اسكندر رفتند به او گفتند : آيا امروز در اين جمع بودى و سخنان فرماندار را شنيدى ؟ او گفت : هيچ چيز از اين جريانات بر من مخفى نيست و هيچ كس از ميان شما مصيبتى به بزرگى مصيبت من ندارد و ليكن خداوند به من صبر داده و مرا راضى نموده و قلبم را به خود ارتباط داده ، وقتى مردم صبر نيكوى او را ديدند ، از نزدش رفتند ، از طرف ديگر ذو القرنين به جهانگشايى مشغول بود و سپاه او همان مساكين و فقرا بودند و او تا سرحدّ مغرب و مشرق را تحت سلطهء خود در آورد و آن وقت خداوند به او وحى نمود : اى ذو القرنين تو حجّت من بر تمام خلق هستى از شرق عالم تا غرب آن و اين همان تأويل رؤياى توست . ذو القرنين عرضه داشت : خدايا ! تو مرا بر امر عظيمى برانگيختى و مأمور نمودى كه