السيد نعمة الله الجزائري (مترجم: فاطمه مشايخ)

189

قصص الأنبياء (النور المبين في قصص الأنبياء والمرسلين) (قصص قرآن) (به ضميمه زندگانى چهارده معصوم ع) (فارسى)

او گفت : تو كيستى ؟ فرشته گفت : من ملك الموت هستم ، ابراهيم گفت : آيا مىتوانى صورت و حالت خود را هنگام قبض روح مؤمن به من نشان دهى ؟ ملك الموت فرمود : آرى ، روى خود را از من برگردان ، ابراهيم روى گرداند و وقتى دوباره نظر كرد ، او را به صورت جوانى خوش صورت و خوشرو و خوشبو مشاهده نمود ، در اين موقع ابراهيم گفت : اى ملك الموت ، اگر پاداش مؤمن از ايمانش فقط مشاهده همين صورت خوب تو باشد او را كفايت مىكند . سپس گفت : آيا مىتوانى صورت خود را هنگام قبض روح افراد گنه‌كار به من نشان دهى ؟ ملك الموت گفت : تو طاقت ديدار مرا در آن حالت نخواهى داشت ، ابراهيم اصرار كرد و ملك الموت گفت : روى خود را از من بگردان و دوباره به من نگاه كن ، وقتى ابراهيم چنين كرد ، اين بار با مردى سياه رو ، با موهاى راست و بدبو مشاهده كرد كه لباسهايى سياه به تن داشت و از سوراخهاى بينى او دود و آتش بيرون مىآمد ، ابراهيم از مشاهدهء او مدهوش شد ، وقتى به هوش آمد ملك الموت را به حالت اوّلى مشاهده كرد ، در اين هنگام خطاب به او گفت : اى ملك الموت اگر گنه‌كار غير از مشاهدهء تو عذاب ديگرى نداشت ، همين براى او كافى بود . ( علل الشرائع ) از حضرت على ( ع ) نقل مىكند كه فرمود : ابراهيم ( ع ) از شهرى به نام بانقيا عبور كرد و شب را در آنجا به صبح رساند و آن شهر به گونه‌اى بود كه هر شب در آنجا زلزله مىآمد ، امّا شبى كه ابراهيم در آنجا بسر برد ، زلزله نيامد ، مردم متعجّب شدند و با خود گفتند : حتما در اثر ورود اين مرد و غلام اوست كه زلزله نيامد ، پس به نزد ابراهيم رفتند و گفتند : برخيز و در برابر اين خيرى كه براى ما آوردى ، هر چه دوست دارى از ما طلب كن ، ابراهيم گفت : من از شما مىخواهم كه اين زمين را به من بفروشيد تا ديگر زلزله در شهرتان نيايد ، آنها گفتند : اين زمين از آن تو ، ابراهيم گفت : نه من آن را رايگان نمىپذيرم ، بلكه آن را از شما مىخرم ، آنها گفتند : مىپذيريم هر چه مىخواهى در برابر آن بپرداز و ما آن را به تو واگذار مىكنيم . آنگاه ابراهيم آن زمين را در برابر هفت گوسفند و چهار شتر سرخ موى خريد ، به همين علّت آن زمين بانقيا ناميده شد ، چون گوسفند در لغت نبطى ( نقيا ) گفته مىشود ، در اين هنگام غلام ابراهيم به آن حضرت گفت : اى خليل خدا تو اين زمين را كه نه كشت و زرعى دارد و نه دامى در آن هست براى چه خريدارى كردى ؟