السيد نعمة الله الجزائري (مترجم: فاطمه مشايخ)
190
قصص الأنبياء (النور المبين في قصص الأنبياء والمرسلين) (قصص قرآن) (به ضميمه زندگانى چهارده معصوم ع) (فارسى)
حضرت فرمود : ساكت باش ، همانا خداى عزّ و جلّ از اين زمين هفتاد هزار نفر را محشور مىكند كه بدون حساب وارد بهشت مىشوند كه بعضى از آنها شفاعت اهل محشر را مىكند ، در اين خصوص مىگوئيم : بانقيا مطابق آنچه در كتب لغت آمده نام قريهاى در شهر كوفه است ، امّا مراد از آن در اين روايت سرزمين پشت كوفه ، يعنى نجف است و در همان كتاب با استناد به امام صادق ( ع ) مىنويسد : خداوند عزّ و جلّ به ابراهيم ( ع ) وحى كرد ، زمين از مشاهده بدن تو حيا كرده و به من شكايت مىكند ، پس ميان خودت و زمين حجابى قرار بده ، پس ابراهيم چيزى بلندتر از پيراهن زير شلوار خود به تن كرد كه تا زانوان او را مىپوشانيد . در اين حال مىگوئيم : مراد از زير شلوار ، اينست كه آن جامه از شلوارهاى معمول كوتاهتر بوده و از اين روايت استفاده مىشود كه ابراهيم ( ع ) اوّلين كسى بوده كه اين نوع شلوار كوتاه ( تا زانو ) را به تن كرده است . و از پيامبر ( ص ) در حديث معراج نقل شده كه آن حضرت بر پير مردى عبور كرد كه زير درختى نشسته بود و پيرامون او اطفالى قرار داشتند ، رسول خدا به جبرئيل عرضه داشت ، اينها كيستند ؟ جبرئيل گفت : اين شخص پدر تو ابراهيم است و اين كودكان ، اطفال مؤمنين هستند كه در كودكى وفات يافتهاند و ابراهيم ( ع ) آنان را تغذيه و تربيت مىكند . كتاب ( امالى ) از امام صادق ( ع ) و آن حضرت از امير المؤمنين ( ع ) نقل مىكند كه فرمود : وقتى كه خداى متعال اراده فرمود : ابراهيم را قبض روح كند ، ملك الموت را بر او نازل فرمود و عزرائيل به آن حضرت سلام كرد ، ابراهيم سلام او را پاسخ داد و گفت : اى ملك الموت آيا در پذيرش دعوت تو مخيّر هستم يا مجبورم ؟ ملك الموت گفت : اى ابراهيم مجبور هستى كه دعوت حقّ را اجابت كنى ، ابراهيم گفت : اى ملك الموت آيا تاكنون ديدهاى كه دوستى ، دوست خود را بميراند ؟ عزرائيل از پاسخ او درماند و بسوى خداوند متعال بازگشت و گفت : خدايا آيا سخن خليل خود ابراهيم را شنيدى ؟ خداوند عزّ و جلّ فرمود : اى فرشتهء مرگ بسوى ابراهيم برو و به او بگو : آيا تاكنون دوستى را ديدهاى كه از ملاقات دوست خود اكراه داشته باشد ؟ ! در اين خصوص مىگوئيم : علّت اصرار ابراهيم بر ادامهء حيات ، طاعت و عبادت