السيد نعمة الله الجزائري (مترجم: فاطمه مشايخ)
127
قصص الأنبياء (النور المبين في قصص الأنبياء والمرسلين) (قصص قرآن) (به ضميمه زندگانى چهارده معصوم ع) (فارسى)
فرزندان زنانى كه حيض سالانه داشتند كاهش يافت ، چون حيض باعث استقامت بدن و پاكيزگى خون و افزايش بارورى است و اين رويه ادامه يافت تا وقتى كه بكلّى نسل زنانى كه حيض سالانه داشتند منقرض شد . ( كافى ) به نقل از امام صادق ( ع ) مىنويسد : وقتى كه خداوند نبوّت نوح ( ع ) را ظاهر فرمود و پيروان آن حضرت نسبت به فرج و گشايش يقين يافتند آزار و بليّه كفّار به شدّت رسيد و آنها نوح را آنقدر زدند كه بيهوش و خونين بر زمين افتاد و تا سه روز خون از گوشهايش جارى بود ، سپس به هوش آمد و اين امر سيصد سال بعد از بعثت او واقع شد و او در طىّ اين مدّت شب و روز به دعوت آنان مشغول بود ، وقتى آنها را پنهان و سرّى دعوت مىكرد او را اجابت نمىكردند وقتى آنان را آشكارا دعوت مىفرمود ، اعراض مىكردند و روى مىگرداندند ، آنگاه نوح تصميم گرفت كه آنان را نفرين كند و بعد از نماز صبح به قصد نفرين روى زمين نشست كه ناگهان گروهى فرشته از آسمان هفتم نازل شده و بر او سلام كردند و به او گفتند : اى پيامبر خدا ما از تو حاجتى داريم و آن اين است كه نفرين بر قومت را به تأخير بياندازى چون اين اولين خشم و قدرت نمايى خداوند در روى زمين خواهد بود ، نوح گفت : من نفرين را بر آنان را سيصد سال تأخير انداختم و آنگاه به قصد دعوت به سوى قوم خود بازگشت امّا همان رويّه ادامه داشت ، نوح همچنان با صبورى دعوت مىكرد و آنها با سنگدلى از او اعراض كرده و او را آزار مىدادند ، تا اينكه سيصد سال ديگر هم سپرى شد و نوح از ايمان آنها مأيوس شد ، پس در هنگام ظهر به قصد نفرين بر آنها روى زمين نشست ، اين بار گروهى از ملائكه آسمان ششم بر او نازل شده و به او سلام كردند و همان درخواست گروه اوّل را مطرح كردند و نوح هم پاسخ آنها را همانطور كه پاسخ گروه اوّل را داده بود ، مطرح كرد و مجددا مدّت سيصد سال به دعوت قومش مشغول شد تا اينكه نهصد سال كامل شد كه او مشغول دعوت بود و آنها او را اجابت نمىكردند ، در اين زمان پيروان او از آزار و اذيّت كافران و طاغوتها به او شكايت كردند و از او خواستند تا براى فرج ايشان دعا كند ، آنگاه نوح با اجابت درخواست آنان به دعا و نماز مشغول شد ، در آن وقت جبرئيل نازل شد و گفت : خداوند تبارك و تعالى دعوت تو را اجابت كرده ، پس به پيروانت بگو كه خرما بخورند و هستهء آن را بكارند و از آن مواظبت كنند تا وقتى كه به بار بنشيند و وقتى كه