السيد نعمة الله الجزائري (مترجم: فاطمه مشايخ)
106
قصص الأنبياء (النور المبين في قصص الأنبياء والمرسلين) (قصص قرآن) (به ضميمه زندگانى چهارده معصوم ع) (فارسى)
نمىتواند مرا غافلگير كند ، آن وقت آن ملك بال خود را گسترد و به ادريس گفت : سوار شو و همراه او در طلب ملك الموت به آسمان دنيا پرواز كرد ، به او گفته شد كه وى بالاتر رفته ، لذا بالاتر رفتند تا سرانجام او را بين آسمان چهارم و پنجم ملاقات كردند ، آن وقت ادريس به ملك الموت گفت : چه شده كه تو را حيران مىبينم ؟ ملك الموت گفت : من از اين تعجّب مىكنم كه من در تحت عرش بودم و خداوند به من فرمان داد كه بايد روح ادريس را ميان آسمان چهارم و پنجم قبض كنم و من اين مطلب را باور نداشتم ، تا اينكه تو را در اينجا ملاقات كردم ، در اين وقت ادريس از بال ملك پياده شد و خود را تسليم ملك الموت نمود و اين همان قول خداى تعالى است كه فرمود : ( ياد كن در قرآن ادريس را كه پيامبر راستگو بود و ما او را تا مكانى بلند بالا برديم [ 1 ] ) و در همان كتاب با اسناد به ابن عبّاس آورده است ، ادريس نبى ( ع ) روزها را به تسبيح و روزه مشغول بود و هر جا كه شب او را در بر مىگرفت ، استراحت مىكرد و روزى او هر وقت كه زمان افطارش بود به نزدش مىرسيد و اعمال صالح او به اندازه اعمال صالح همه اهل زمين بود ، بنا بر اين ملك الموت از پروردگار درخواست زيارت ادريس را نمود تا بتواند به او سلام و درود بفرستد ، پس به او اجازه داده شد و به نزد ادريس رفت و به او گفت : من مىخواهم همنشين تو و همراه تو باشم ، بنا بر اين با ادريس همراه شد و آن دو روز را به تسبيح و روزه گذرانده و شب كه مىشد ادريس نان خود را آورده و افطار مىكرد و وقتى ملك الموت او را دعوت به غذاى بهشتى مىنمود ، مىگفت : من احتياجى به غذايى كه تو برايم بياورى ندارم ، آن وقت هر دو برخاسته و به نماز مشغول مىشدند و ادريس بعد از نماز استراحت و خواب هم مىكرد ، امّا ملك الموت بىوقفه و بدون احتياج به خواب به نماز مشغول بود و به اين ترتيب روزهايى چند سپرى شد تا اينكه آنها به گلّهء گوسفند و تاكستانى رسيدند كه ميوههاى رسيده و تازهاى داشت ، ملك الموت گفت : آيا مىخواهى يكى از اين چهار پايان يا مقدارى خوشه انگور را بردارى و با آن افطار كنى ؟
--> [ 1 ] سوره مريم ، آيه 56 .