السيد نعمة الله الجزائري (مترجم: فاطمه مشايخ)

107

قصص الأنبياء (النور المبين في قصص الأنبياء والمرسلين) (قصص قرآن) (به ضميمه زندگانى چهارده معصوم ع) (فارسى)

ادريس گفت : سبحان اللَّه ، تو مرا به مال خودت فرا مىخوانى و من امتناع مىكنم ، چگونه است كه مرا به مال غير دعوت مىكنى ؟ ليكن تو مصاحب خوبى بودى ، بگو كه هستى ؟ گفت : من ملك الموت هستم ، ادريس گفت : من از تو درخواستى دارم ، ملك الموت گفت : بگو ادريس فرمود : شنيده‌ام كه مرگ بسيار سخت و شديد است ، مىخواهم اندكى از عذاب آن را به من بچشانى ، چنان كه گويا در حال مرگ هستم ، ملك الموت از پروردگار اجازه گرفت و آن وقت مدّت كوتاهى روح ادريس را قبض نمود و آنگاه آن را به بدن او باز گرداند و از او پرسيد ، چگونه بود و مرگ را چگونه ديدى ؟ ادريس گفت : آنچه چشيدم بسيار از آنچه شنيده بودم سختتر و شديدتر بود ، حال حاجت ديگرى دارم و آن اين است كه آتش جهنم را مشاهده كنم ، پس ملك الموت از خازن جهنم اجازه گرفت و حجابها كنار رفت و در جهنم گشوده شد و وقتى ادريس ( ع ) آتش جهنّم را مشاهده كرد ، بيهوش شد ، مجددا به ملك الموت گفت : من از تو درخواست ديگرى دارم و مىخواهم بهشت را ببينم ، آن وقت ملك الموت از فرشتهء موكّل بهشت ، در باره آن اجازه گرفت و ادريس وارد بهشت شد و وقتى آنجا را مشاهده كرد به ملك الموت گفت : من ديگر از اينجا بيرون نمىروم زيرا كه خداوند فرمود : ( هر نفسى چشندهء مرگ است [ 1 ] ) و نيز فرمود : ( هيچ يك از شما نيست جز اينكه وارد آتش جهنم مىشود [ 2 ] ) و من اكنون هم طعم مرگ را چشيده‌ام و هم وارد جهنم شده‌ام و هم بهشت را ديده‌ام و به آن وارد شده‌ام و خداوند خود مىفرمايد ، ( شما از آن بيرون نمىشويد [ 3 ] ) در اين مورد مىگوئيم : بزرگان شيعه در اين خصوص به جهت اعتبار سند به دو حديث قبلى استناد جسته‌اند و اين روايت اخير شبيه اخبار اهل سنّت است اگر چه كه جمع بين اين اخبار چندان بعيد به نظر نمىرسد . و در همان كتاب از ( وهب بن منبه ) نقل شده كه : ادريس اوّلين كسى بود كه لباس دوخت و آن را پوشيد و قبل از او مردم پوست حيوانات را به تن مىكشيدند و ملائكه در زمان ادريس با مردم مصافحه مىكردند و بر آنها درود مىفرستادند و با

--> [ 1 ] سوره آل عمران ، آيه 185 . [ 2 ] سوره مريم ، آيه 71 . [ 3 ] سوره حجر ، آيه 48 .