السيد نعمة الله الجزائري (مترجم: عزيزى)

52

قصص الأنبياء (داستان پيامبران يا قصه هاى قرآن از آدم تا خاتم) (فارسى)

گذشت كه او مرا در پنهان به شهادت خواهد رساند و خداوند انتقام مرا از او باز خواهد ستاند . « شيخ صدوق » در بيان حديث فوق مىفرمايد : اين روايت عجيب به نظر مىرسد زيرا كه على بن محمد بن جهم به كينه توزى و دشمنى با اهل بيت عليهم السلام شهرت دارد [ 1 ] اما شايد نتوان از اين روايت شگفت زده شد چرا كه خداوند تعالى در بسيارى از موارد حقيقت را بر زبان دشمنان اولياء دين جارى مىسازد . امام صادق ( ع ) مىفرمايد : سه خصلت است كه هيچ كس حتى انبياء از آن تهى نخواهند بود ، فال بد زدن با بدبينى ، حسد و انديشيدن در وسوسه ميان انسانها [ 2 ] شيخ صدوق مىفرمايد : طيره در اين حديث به معناى فال بد زدن از سوى قوم پيامبران است ولى پيامبران خود چنين اعتقادى ندارند همچنانكه خداوند در مورد قوم صالح مىفرمايد : قالُوا اطَّيَّرْنا بِكَ وَ بِمَنْ مَعَكَ قالَ : طائِرُكُمْ عِنْدَ اللَّهِ [ 3 ] اين به فال بد گرفتن را اقوام ديگر نيز در مورد پيامبران اعمال مىداشتند : إِنَّا تَطَيَّرْنا بِكُمْ لَئِنْ لَمْ تَنْتَهُوا لَنَرْجُمَنَّكُمْ . . . [ 4 ] و اما حسد در حديث فوق دلالت بر حسد در ميان انسانها دارد و نه پيامبران الهى زيرا كه آنها همواره مورد حسد واقع مىشوند . قرآن در اينباره مىفرمايد : أَمْ يَحْسُدُونَ النَّاسَ عَلى ما آتاهُمُ اللَّهُ مِنْ فَضْلِهِ فَقَدْ آتَيْنا آلَ إِبْراهِيمَ الْكِتابَ وَ الْحِكْمَةَ وَ آتَيْناهُمْ مُلْكاً عَظِيماً [ 5 ] و انديشه در مخلوقات همان ابتلاى انبياء به وسوسه‌گران و خنّاسان است همچنانكه آياتى از قرآن پيرامون وليد بن مغيره مخزومى چنين گويد إِنَّهُ فَكَّرَ وَ قَدَّرَ فَقُتِلَ كَيْفَ قَدَّرَ [ 6 ] يعنى مغيره دربارهء قرآن چنين گفت « ان هذا لإقول البشر » اين قرآن جز كلام انسان چيز ديگرى نمىباشد [ 7 ] آنچه صدوق عليه الرحمة پيرامون اين حديث تأويل و تفسير نموده به جاى خود

--> [ 1 ] عيون اخبار الرضا - ج 1 ص 174 - 182 و بحار - ج 11 - ص 85 [ 2 ] خصال - ج 1 - ص 89 [ 3 ] سورهء نمل ، آيهء 47 [ 4 ] سورهء يس - آيهء 18 [ 5 ] سورهء نساء - آيهء 54 [ 6 ] وليد بن مغيره انديشيد كه چه طعنه و افترايى در قرآن زند و او گفتهء خويش را ارزيابى نمود كه چه مىگويد پس كشته و نابود باد كه چنين سنجشى به كار بست . سورهء مدثر - آيهء 18 و 19 [ 7 ] خصال : ج 1 - ص 89