السيد نعمة الله الجزائري (مترجم: عزيزى)

128

قصص الأنبياء (داستان پيامبران يا قصه هاى قرآن از آدم تا خاتم) (فارسى)

غذا ماند تا از شدت گرسنگى لب به اعتراض گشود و گفت : بار پروردگارا قبل از آنكه به لقاءت شتابم روزىايم را قطع نمودى خداوند در پاسخ او فرمود : تو فقط سه روز بدون غذا مانده‌اى و اين گونه درمانده گشته‌اى چگونه است كه به فكر مردم خويش نيستى همان كسانى كه بيست سال است درد گرسنگى و تشنگى را به دنبال مىكشند ، از طرفى وقتى از تو خواستم تا بر آنها شفقت آورى تو بخل ورزيدى حال كه اين گونه خواستى از جاى خود برخيز و تو نيز بسان آنها در طلب معاش در ميان مردم سير كن . ادريس با گرسنگى داخل شهر شد و نگاهش به دودى افتاد كه از خانه‌اى به هوا برخاسته بيدرنگ بسوى آن رفت و مشاهده كرد پيرزنى دو قرص نان را داخل ماهتابه‌اى سرخ مىنمايد از وى خواست تا قرصى را براى سد جوع به دو بخشد پيرزن گفت اى بنده خدا دعاى ادريس چيز اضافه‌اى براى ما باقى ننهاده تا به سائل پيشكش نمائيم بهتر است روزى خود را از شهرى ديگر به چنگ آورى . ادريس مجدداً اصرار كرد كه مقدارى از آن قرص نان را به دو دهد تا حداقل بتواند بر پاى خود ايستد پير زن گفت قرصى از آن سهم فرزندم و ديگرى قسمت منست و هر كدام از آن نخوريم حتما به هلاكت مىرسيم با توصيهء ادريس سهم فرزند آن پير زن على السويه ميان آن دو تقسيم گشت فرزند كه اين گونه ديد از شدت خوف و اضطراب جان باخت ، پير زن كه سراسيمه گشته بود ادريس را مسؤول مرگ فرزندش دانست ادريس براى طمأنينه و آرامش او گفت : ناراحت مباش ! من به اذن خداوند روحش را به كالبدش باز خواهم گردانيد پير زن كه حيات دوبارهء فرزندش را مشاهده كرد به ادريس ايمان آورد و با صداى بلند در ميان شهر فرياد برآورد بشارت باد بر شما ، ادريس به ميان ما بازگشت . مردم گرداگرد او حلقه زدند و از سختيهاى بيست سال گذشته ، سخن به ميان آوردند و از ادريس خواستند تا عذاب الهى از ميان آنها رخت بربندد . ادريس گفت اين كار در صورتى امكان‌پذير است كه همه مردم به همراه پادشاهشان با سرها و پاهاى برهنه در برابرم حاضر شوند ، پادشاه سركش بيست نفر را به نزد ادريس فرستاد تا او را به نزد وى آورند لكن ادريس از گستاخى وى برآشفت و آنها را قبض روح كرد . نمايندگان اعزامى بعد كه بالغ بر 50 نفر بودند