السيد نعمة الله الجزائري (مترجم: عزيزى)

103

قصص الأنبياء (داستان پيامبران يا قصه هاى قرآن از آدم تا خاتم) (فارسى)

و ودايع خود را به دو سپرد و از بندگانش و از آن ميان آدم خواست تا هر سال به نزد او رفته و عهد و پيمان خويش را تجديد نمايند اين وضعيت ادامه داشت تا آنكه آدم به خطا در غلطيد و از بهشت برين بيرون رفت و خداوند آن پيمانى را كه دربارهء محمد ( ص ) و اهل بيتش ( ع ) از او و فرزندانش گرفته بود از خاطرش زدود پس آن فرشته را به صورت مرواريدى سپيد از بهشت بسوى سرزمين هند بر روى كره زمين و به نزد آدم فرستاد . به قدرت الهى آن سنگ گرانقيمت به سخن درآمد و از آدم پرسيد : آيا مرا مىشناسى ؟ و طبعا وقتى مورد شناسايى وى واقع نشد گفت : بايد نشناسى چرا كه ابليس در تو نفوذ كرده و ياد خدا را از خاطرت زدوده . آنگاه به همان صورتى كه در بهشت با آدم انس داشت درآمد و از او پرسيد : كجاست آن عهد و پيمان الهى ؟ آدم كه تازه بر جريان آگاه گشته بود بسوى آن فرشته گام برداشت و به ياد ميثاق فراموش شده خويش بار ديگر با او پيمانى مجدد بست . خداوند نيز آن ملك را به صورت مرواريدى سپيد و گرانبها درآورده و آدم به كمك جبرئيل آن را بر شانهء خويش حمل نموده و به سرزمين مكه رساندند او در هر صبح و شام در برابر آن سنگ تجديد ميثاق مىنمود تا آنكه جبرئيل به زمين فرود آمد و كعبه را بنا نمود و چون جبرئيل و آن ملك ما بين ركن شرقى و باب كعبه بر آدم متجلى شدند و عهد و ميثاق الهى در آن موضع محكم و استوار گشت به همين علت آن سنگ در محل ركن شرقى يا ركن حجر الاسود تعبيه شد سپس آدم به سوى صفا و حواء به سوى مروه حركت نمودند آنها بعدا با فرياد تكبير و تهليل حجر الاسود را در مكان خويش مستقر نمودند و بدين خاطر است كه حاجيان در موقع طواف و از جانب صفا هنگاميكه به ركن حجر الاسود مىرسند فرياد اللّه اكبر سر مىدهند . [ 1 ] همچنين از امام صادق ( ع ) اين گونه روايت شده است . آدم از مينوى برين بر روى كوه صفا و حواء بر كوه مروه فرود آمدند . حواء كه در بهشت مشغول شانه زدن گيسوان خويش بود هنگاميكه به مروه رسيد با خود گفت : حال كه مورد غضب خداوند واقع گشته‌ام پس چه نيازى به شانه دارم ، و سپس آن را شكسته و به اطراف

--> [ 1 ] علل الشرايع - ص 430