العلامة المجلسي (مترجم: تهرانى)

179

بحار الأنوار (ج65) (شيعه در پيشگاه قرآن و اهل بيت ع) (فارسى)

آنها را ميخواهم در آخر دنيا بيافرينم ترا نمىآفريدم آدم عرضكرد پروردگارا آن دو بنده كى هستند و نامشان چيست ؟ خداوند به او وحى فرمود سرت را بالا كن ، تا سرش را بلند كرد ديد زير عرش نوشته است ، لا إله الّا اللَّه محمد صلّى اللَّه عليه و آله و سلّم فرستاده خدا و پيامبر رحمت است و على عليه السّلام كليد بهشت است ، بعزّتم سوگند ميخورم كه دوستان و وابستگان به او را رحم كنم و دشمنانش را عذاب نمايم « 1 » . 62 - از محمد بن شهريار از . . . از عطيّهء كوفى گويد با جابر بن عبد اللَّه انصارى براى زيارت قبر امام حسين عليه السّلام از كوفه بيرون شديم ، وقتى بكربلا رسيديم جابر كنار فرات رفت و غسل كرد سپس لنگى بكمر خود بست و قطعه ديگرى ( همچون لباس احرام ) نشانه‌اش افكند و مقدارى سعد ( گياه خوشبو ) از كيسه درآورد و به بدنش پاشيد و به راه افتاد قدمى برنميداشت مگر با ذكر خدا ، و چون نزديك قبر رسيد به من گفت دستم را بقبر برسان ، تا دستش بقبر رسيد بيهوش به روى آن افتاد ، قدرى آب به صورتش پاشيدم تا حالش بجا آمد ، سپس سه بار گفت يا حسين ، بعد از آن گفت دوست جواب دوستش را نميدهد ، به او گفت ، چگونه پاسخ دهى ، زيرا خون از رگهاى گردنت به پشت و شانه‌ات روان شده ، و بين بدن و سر مباركت جدائى افتاده ، و من گواهم كه توئى فرزند پيامبران و پسر آقاى مؤمنان و پسر هم‌پيمان تقوى و پرهيزگارى و از نژاد هدايت و پنجمين نفر از اصحاب كساء و پسر سيّد نقباء و پسر فاطمه بهترين زنان ، چرا چنين نباشى در حالى كه دست آقاى پيامبران ترا غذا داده و در دامن پرهيزگاران پرورش يافتى و از پستان ايمان شير نوشيدى ، و بمسلمانى از شير گرفته شدى ، پاك زندگى كردى و پاك از دنيا رفتى ، امّا دلهاى مؤمنان در فراقت ناراحت ولى در زنده بودنت ترديدى ندارد ، پس درود و خشنودى خدا بر تو باد و من گواهى مىدهم كه تو بروش و برنامه برادرت يحيى پسر زكريا

--> ( 1 ) بشارة المصطفى ص 82 .