العلامة المجلسي (مترجم :عطاردى)

485

بحار الأنوار (ج64) (ايمان و كفر) (فارسى)

چارپايان خود به طرف بيابان رفت ، ناگهان شنيد كسى مىگويد : لا إِلهَ إِلَّا اللَّهُ * ، او دنبال صدا حركت كرد تا به شخصى رسيد و گفت : اى بنده خدا شما كه هستى . من مدتى است كه در اين منطقه زندگى مىكنم و تاكنون در اين جا مرد موحدى نديده‌ام او گفت : من در كشتى نشسته بودم و كشتى ما غرق شد ، من در وسط آب روى چوبى قرار گرفتم و به اين جزيره رسيدم و از غرق شدن نجات پيدا كردم . ابراهيم عليه السّلام گفت : شما در اين جا از كجا زندگى مىكنيد و روزى خود را چگونه تهيه مىنمائيد آن مرد گفت من ميوه‌ها را در تابستان جمع مىكنم و در زمستان آنها را مصرف مىنمايم ، ابراهيم گفت بيا و مكان خود را به من نشان بده . گفت : براى شما امكان ندارد به آن جا برسيد زيرا بين ما و آنجا دريا فاصله شده است ابراهيم فرمود : پس شما چگونه خود را به آن جا مىرسانيد گفت : من بر دريا راه مىروم تا به آن جا مىرسم ابراهيم فرمود : اميدوارم همان كس كه به تو كمك مىكند به من هم كمك نمايد . آن مرد حركت كرد و ابراهيم عليه السّلام هم دنبال او روان شد تا آنگاه كه به كنار دريا رسيدند آن مرد به حركت خود ادامه داد و ابراهيم هم با او حركت مىكرد و آن مرد در شگفت بود كه چگونه او به راه خود ادامه مىدهد آنها سرانجام از دريا گذشتند و به كنار غارى رسيدند . آن مرد گفت : اين جا خانه من است ، ابراهيم گفت : شما دعا كنيد من آمين مىگويم ، او گفت من از خدايم شرم دارم شما دعا كنيد من آمين خواهم گفت ، ابراهيم فرمود : چرا از خدا حيا مىكنى و شرم دارى . گفت : من در جايى كه شما را ديدم جوانى زيبا را مشاهده كردم ، او در آنجا گوسفند و گاو مىچرانيد و آن گوسفندان شير داشتند ، از او پرسيدم شما كه هستيد ، گفت من اسماعيل فرزند ابراهيم هستم . من در آنجا از خداوند خواستم تا مدت سه ماه مرا بديدن ابراهيم موفق گرداند و اينكه درخواست من تاخير شده است ، در اينجا ابراهيم عليه السّلام گفت : من