العلامة المجلسي (مترجم :كمره اى)

295

بحار الأنوار (ج54) (آسمان و جهان) (فارسى)

آنجا ماند تا خاندانش آمدند . 6 - و از همان - 125 - بسندش از ابى خالد كابلى كه نزد امام ششم عليه السّلام رفتم و فرمود : اى ابا خالد اين نامه مرا بگير و بفلان بيشه كه نام برد ببر و آن را باز كن و هر درنده كه با تو آمد او را نزد من آور ، گويد : گفتم : قربانت مرا معاف دار فرمود : اى ابا خالد برو گويد : با خود گفتم : اگر يك زورگو تو را واميداشت و خلاف ميكردى چه حالى داشتى ؟ من رفتم تا به بيشه رسيدم و نامه را باز كردم و يكى از آنها با من آمد و چون برابر آن حضرت رسيد آرام ايستاد و سخنى به او فرمود كه نفهميدم . گويد در شگفت ايستاده بودم از آرامى درنده در برابرش ، فرمود : اى ابا خالد در چه انديشه‌اى ؟ گفتم : در احترام اين درنده گويد درنده رفت جز اندكى نشد كه برگشت با كيسه‌اى كه بر دم داشت ، گويد گفتم : قربانت اين چيز عجيبى است فرمود : اى مفضل اين كيسه را فلانى با مفضل بن عمر براى من فرستاده و من بدان نياز داشتم و راه خطر داشت و اين درنده را فرستادم و آن را آورد . گويد پيش خود گفتم از اينجا نروم تا مفضل بن عمر آيد و اين را بدانم گويد : آن حضرت خنديد و فرمود : اى ابو خالد آرى ، از اينجا مرو تا مفضل بيايد ، گويد : از اين به خدا بحيرت افتادم و سپس گفتم : قربانت مرا ببخش . و چند روز ماندم و مفضل آمد و نزد امام عليه السّلام فرستاد و گفت خدا مرا قربانت كند راستش فلانى كيسه‌اى كه پولى در آن بود با من فرستاد و در فلانجا كه رسيدم درنده‌اى آمد و ميان من و مردانم فاصله شد و چون برفت كيسه را در سينه خود جستجو كردم و نيافتم ، آن حضرت فرمود : اى مفضل آن كيسه را ميشناسى ؟ گفت آرى فرمود : اى كنيز آن كيسه را بياور و آورد و چون مفضل نگاهش كرد گفت : آرى همان كيسه است . سپس فرمود : اى مفضل آن درنده را ميشناسى ؟ گفت خدايم قربانت كند آن وقت در دلم هراسى بود به او فرمود نزد من آى نزديكش آمد و دست بر او نهاد و فرمود : اى ابى خالد نامه مرا بدان بيشه بر و آن درنده را بياور و ببيشه رفتم و