العلامة المجلسي (مترجم :كمره اى)
294
بحار الأنوار (ج54) (آسمان و جهان) (فارسى)
دروغگو است سگت را بر او مسلط كن ، گويد حكيم از كوفه بدر آمد و شب راه رفت و شيرى به دو برخورد و او را دريد و خورد ، و مژده او را در مسجد رسول خدا براى امام عليه السّلام آوردند و او به سجده افتاد و گفت : سپاس خدا را كه بوعده خود وفا كرد ما را . 4 - و در دلائل طبرى - 110 - : بسندى كه امام ششم با برخى يارانش بمزرعه خود رفت و در ميان راه گرگى پيش آمد و چون ديد غلامانش جلو او رفتند ، فرمود : او را وانهيد كه نيازى دارد و نزديك شد به آن حضرت تا مشت بر پاكش او نهاد و پوز بر آورد و امام سر فرو كرد و سخنى كه فهميده نشد با او گفت و آن حضرت بمانند گفتارش پاسخ داد و او برگشت ، و اصحاب حضرت به او گفتند چيزى شگفتى ديديم فرمود : او به من گزارش داد كه جفتش را در پس اين كوه نهاده در غارى و زايش به دو زيان رسانده و بر او نگرانست و از من خواست براى نجاتش دعا كنم و خدا به او پسرى دهد كه دوست ما باشد و من براى او ضمانت كردم . گفت : امام رفت و با او رفتيم تا بمزرعه و آن حضرت فرمود : توله نرى روزى گرگ شد گفت : يك ماه بهمراه او در مزرعه مانديم و آنگه با همراهانش برگشت و ناگاه گرگ و جفتش و تولهاش در برابر آن حضرت نشسته بودند و سخن ميكردند و حضرت بدانها پاسخى مانند آن داد و دانستند كه درست به آنها فرموده و امام بدانها فرمود : دانستيد چه گفتند ؟ گفتند : نه فرمود : براى من و شما از خدا خواستار خوش يارى شدند و من هم به آنها چنين دعائى كردم و به آنها فرمودم دوستى از مرا آزار ندهند و نه از خاندانم را و آنها برايم ضمانت كردند . 5 - و از همان بسندش از مفضل بن عمر كه منصور در كوفه پذيراى امام ششم عليه السّلام شد و آن حضرت به من فرمود : اى مفضل ميخواهى رفيق من باشى ؟ گفتم : آرى قربانت فرمود : امشب نزد من بيا و نيمه شب بيرون شد و با او بيرون شدم ، ناگاه دو شير زين بسته و دهنه زده بودند گويد حضرت چشم مرا بست و مرا پشت سرش سوار كرد و بامداد بكوفه رسيد و من همراهش بودم و پيوسته در