العلامة المجلسي (مترجم :كمره اى)
80
بحار الأنوار (ج54) (آسمان و جهان) (فارسى)
و من مردمى ديدم بيرون شدند عمامه بر سر و ناشناس ، فرمود : اى سعد ميدانى اينها كه بودند ؟ گفتم : نه فرمود : همكيشان پرى تو بودند كه مىآيند مسائل حلال و حرام و احكام دين خود را از ما ميپرسند . 65 - و از همان : - 28 - : بسند از عمار سيستانى كه من نياز به اجازه در شرفيابى نزد امام ششم عليه السّلام نداشتم ، و در منى يك شبانه روز در چادر او نشستم ، و اجازه دادند به جوانانى مانند مردان هندى ، و عيسى شلقان بيرون آمد و ما از او خواستيم و به من اجازه شرفيابى داد گويد : به من فرمود : اى ابا عاصم از كى آمدى ؟ گفتم : پيش از آنها كه نزد تو آمدند و نديدم بيرون روند ، فرمود : آنها قومى از پريان بودند مسائل خود را پرسيدند و رفتند . 66 - در بصائر و دلائل طبرى - 100 - : بسندش از سدير صيرفى كه امام پنجم عليه السّلام حوائجى را در مدينه داشت به من سفارش داد ، و در اين ميان كه در دره روحاء بر شترم سوار بودم ناگاه ديدم يك آدمى جامه اشرا به خود ميپيچيد گويد براى او ايستادم و پنداشتم تشنه است و قمقمه را به او دادم ، گفت : نيازى بدان ندارم و نامهاى كه گل مهرش تر بود به من داد ، و نگاه كردم مهر امام عليه السّلام را داشت گفتم چه وقت حضور نامه نويس بودى گفت هم اكنون و ديدم در نامه كارهائيست كه به من فرموده و نگاه برگرداندم و كسى را نديدم . گويد : امام عليه السّلام آمد و ديدارش كردم و گفتمش قربانت : مردى نامهاى با گل تر برايم آورد فرمود : كار شتابانهاى كه داشته باشيم يكى از آن پريها را بدنبالش فرستيم ، و در روايت ديگر است كه بما خانواده يارانى از پرى داده شده كه چون كار شتابانه داريم آنها را بفرستيم . 67 - در دلائل الائمه - 101 : بسندى از سعد اسكاف كه از ابى جعفر عليه السّلام با ياران خود اجازه شرفيابى خواستيم و ناگاه هر تن كه گويا از يك پدر و مادرند و جامه زرابى و قباهاى طاقى و عمامههاى زرد دارند وارد شدند و زود بيرون آمدند ، به من