العلامة المجلسي (مترجم :كمره اى)

53

بحار الأنوار (ج54) (آسمان و جهان) (فارسى)

و دست باز داشتند ، و اژدها خود را كشيد تا به منبر رسيد و دراز شد و بامير المؤمنين عليه السّلام درود گفت و آن حضرت اشاره كرد بايستد تا از خطبه‌اش فارغ شود . و چون از خطبه فراغت يافت به او رو كرد و فرمود : تو كيستى ؟ گفت من عمرو بن عثمان نماينده تو است بر پريان ، و پدرم مرد و به من وصيت كرد نزد شما آيم و نظر شما را بخواهم ، و آمدم اى امير المؤمنين تا چه فرمائى و چه نظر بدهى ؟ امير المؤمنين فرمود : به تو سفارش كنم از خدا بترسى و برگردى و جاى پدرت نماينده بر پريان باشى كه تو خليفه من هستى بر آنها ، گفت : عمرو با امير المؤمنين وداع كرد و برگشت و او نماينده او است بر جن ، من گفتم : قربانت عمرو نزد شما مىآيد كه بر او بايد ؟ فرمود : آرى 5 - و از همان ( 1 : 394 - اصول كافى ) : بسندى از ابن جبل كه ما بر در خانه امام ششم عليه السّلام بوديم و از مردمى مانند هنديها بيرون آمدند كه ازار و رداء در بر داشتند و ما از امام عليه السّلام در باره آنها پرسيديم فرمود : اينها برادران شمايند از پريان . 6 - و از همان ( 1 : 395 ) : بسندى از حكيمه بنت موسى كه ديدم امام رضا عليه السّلام بر در انبار هيزم ايستاده و راز ميگويد و من كسى را نميديدم ، گفتم : اى آقايم با كه رازگوئى ؟ فرمود : اين عامر زهرائى است آمده و به من شكايت دارد ، گفتم : اى آقايم ميخواهم سخن او را بشنوم ، فرمود : اگر سخنش را بشنوى يك سال تب ميكنى ، گفتم : اى آقايم ميخواهم بشنوم ، فرمود : بشنو ، گوش دادم مانند سوت بود و يك سال تب كردم . بيان : شايد خصوصيت گوينده يا شنونده در تب دخالت دارد . 7 - در بصائر : بسندى از امام ششم كه روز يك شنبه نوبت پريانست و جز آنان بر ما عيان نشوند . 8 - و از همان : بسندى تا ابراهيم بن وهب كه ميگفت بيرون شدم و ميخواستم ابو الحسن عليه السّلام را در عريض ديدار كنم رفتم تا نزديك كاخ بنى سراة و سرازير شدم در وادى و آوازى شنيدم و كسى نديدم ، ميگفت اى ابا جعفر آقاى تو پشت كاخ نزد