العلامة المجلسي (مترجم :كمره اى)

52

بحار الأنوار (ج54) (آسمان و جهان) (فارسى)

را بدنبالش ميفرستيم ( 132 ) . 2 - در مجالس صدوق ( 266 در حديث طولانى ) : بسندى تا امام ششم كه در آن بيمارى پيغمبر را در ضمن حديثى طولانى ياد كرده كه حسنين عليه السّلام بديدن او آمدند و آنها را گم كرد و بجستجوى آنها پرداخت تا بباغ بنى نجار رسيد و بناگاه هر دو در خواب بودند و هم را در آغوش داشتند ، و مارى گرد آنها بود كه موهائى داشت مانند نى نيزار و دو بال داشت كه با يكى حسن را پوشانده و با ديگرى حسين عليه السّلام را . چون چشم پيغمبر صلّى اللَّه عليه و آله به آنها افتاد سرفه‌اى كرد و آن مار خود را كشيد و ميگفت : بار خدايا تو و فرشته‌هايت را گواه گيرم كه اين دو نبيره پيغمبر هستند و من آنها را نگهدارى كردم برايش و تندرست به او دادم . پيغمبر صلّى اللَّه عليه و آله به او فرمود : اى مار تو كيستى ؟ گفت پيك پريانم بسوى تو ، فرمود : كدام پريان ؟ گفت پريهاى نصيبين ، چند تن از بنى مليح كه يك آيه از قرآن را فراموش كرديم و مرا فرستادند نزد شما تا آن را بما آموزى و چون باينجا رسيدم شنيدم يك جارچى ميگويد : اى مار راستى اين دو تا نبيره پيغمبر تواند ، آنها را از هر عاهت و آفت نگهدار و از بدآمدهاى شب و روز من آنها را نگهداشتم و سالم و تندرست به تو دادم و آن مار آيه را ياد گرفت و برگشت الخبر و از همان : بسندش تا ام سلمه كه از روزى كه پيغمبر صلّى اللَّه عليه و آله درگذشته نوحه پرى را نشنيدم جز امشب و البته پسرم از دست رفته ( يعنى امام حسين ) گفت يك جنيه از آنها ميگفت : هلا اى ديده‌ام اشكى فزون بار * پس از من كيست گريد بر شهيدان بدانهائى كه مرگ تلخشان راند * بجبارى چه بنده زورگويان ( 85 مجالس صدوق ) . 4 - در كافى ( 1 : 396 - اصول ) : بسندى از امام پنجم عليه السّلام كه در اين ميان كه امير المؤمنين عليه السّلام بر منبر بود ، ناگاه اژدهائى از يكى از درهاى مسجد پيش آمد و مردم خواستند آن را بكشند و امير المؤمنين فرستاد كه دست بازداريد