العلامة المجلسي (مترجم :كمره اى)
252
بحار الأنوار (ج54) (آسمان و جهان) (فارسى)
ترمذى گفته : حديث حسن غريبى است ، و بخارى هم از ابى هريره مانندش را آورده ، و در پايانش ميدانى سه شب است با كه گفتگو دارى اى ابو هريره ؟ گفت نه ، فرمود صلّى اللَّه عليه و آله آن شيطان است . و بروايت حاكم و ابن حبّان از ابى بن كعب است كه بنگاه خرما خشك كنى داشت و ميبافت كم مىشود يك شب پاسبانى كرد و ناگاه بمانند جوان نورسى آمد گويد سلامش دادم و پاسخ داد به من و گفتم : كيستى دست به من بده ، و دست داد و ناگاه دست سگى بود و موى سگى داشت ، گفتم پرى هستى يا آدمى ؟ گفت بلكه پرى ، گفتم : مىبينم آفرينش ناتوانى دارى ، همه پريان چنين باشند ؟ گفت پريان دانند كه از من محكمتر ميان آنها نيست . گفتم : چه تو را واداشت بر آنچه كردى ؟ گفت به من خبر رسيد تو مردى هستى كه صدقه دادن را دوست دارى و خواستم از مالت برده باشم ، گفتم : چه پناه دهد ما را از شما ؟ گفت : آية الكرسى بخوان كه چون بامداد بخوانى تا شب از ما در امانى و چون شب بخوانى تا بامداد از ما در امانى ، گويد : صبح نزد رسول خدا صلّى اللَّه عليه و آله و سلم رفتم و به او گزارش دادم ، فرمود : آن خبيث راست گفته و عرب پندارند چون آدمى تنها در بيابان راه رود در صورت آدمى به او نمايان نشود و بدنبال او باشد تا او را از راه بدر برد ، و به او نزديك شود و بصورتهاى گوناگون به نظر او آيد تا از ترس او را هلاك كند ، گويند چون خواهد آدمى را گمراه كند ، آتش افروزد تا در بر آن رود و با او چنين كارى كند ، گفتند به صورت آدمى است ولى پاهايش مانند الاغ است و سم دارد . قزوينى گفته : جمعى از صحابه غول را ديدند يكى از آنها عمر است در سفرى كه پيش از اسلام بشام كرده و او را با شمشير زده و از ثابت بن جابر فهرى هم ياد شده كه غول را ديده و شعرهاى او را بقافيه ياد كرده ( حيات الحيوان 2 : 134 137 باب غين ) .