العلامة المجلسي (مترجم :كمره اى)
241
بحار الأنوار (ج54) (آسمان و جهان) (فارسى)
و در آنست كه عمر بن خطاب روزى بابن عباس گفت : حديثى به من باز گو كه شگفتم آرد و خوشم آيد گفت : خريم بن فاتك اسدى به من باز گفت : روزى در زمان جاهليت بدنبال شتر گمشده خود بيرون شد و آن را در ابرق الغراف جست ، و اين نامش دادند چون نواى پريان در آن شنيده شود ، گويد : زانو بندش بستم و يك دست او را بالش كردم و گفتم پناه ببزرك اين مكان يا اين وادى - در روايت ديگر به كبير است - ناگاه هاتفى آواز داد و ميسرود . بخداى ذو الجلال پناه بر * كه حرام و حلال فرود آرد خدا را يگانهشناس و باك مدار * از هراس پريان و هيچ هراس من گفتم : اى خواننده اين چه خيالافكنى است * آيا رهنمائى است از تو يا گمراه كردنست گفت : اينست رسول خدا صاحب خيرات * كه ياسين آورده و حاميمات و سورههاى ديگر مفصل باشند * ببهشت و نجات دعوت مىكند به نماز و روزه فرمان ميدهد * و از كارهاى بد و زشت مردم را باز ميدارد گويد : گفتم : تو كيستى ؟ خدايت رحمت كند ؟ گفت ، من مالك پسر مالك رسول خدا مرا فرستاده است بپريان اهل نجد گفتم : اگر كسى اين شتران مرا نگه مىداشت ميرفتم و به او ايمان مىآوردم ، گفت من آنان را نگه مىدارم و سالم بكسان تو ميرسانم ان شاء اللَّه و سوار يكى از آنها شدم تا نزد پيغمبر صلّى اللَّه عليه و آله آمدم مدينه و روز جمعه هنگام نماز بمردم رسيدم و شترم را خواباندم ناگاه ابو ذر نزد من بيرون شد و به من گفت : رسول خدا صلّى اللَّه عليه و آله و سلم ميفرمايد درآى ، در آمدم چون مرا ديد فرمود : آن شيخ كه ضامن شد شترهايت را بخاندانت رساند چه كرد ؟ بدان كه آنها را سالم بخاندانت رساند ، گفتم : رحمه اللَّه ، رسول خدا صلّى اللَّه عليه و آله و سلم فرمود : آرى ، رحمه اللَّه و مسلمان شد و خوب مسلمانى شد .