العلامة المجلسي (مترجم :كمره اى)
216
بحار الأنوار (ج54) (آسمان و جهان) (فارسى)
همانا شايد اينكه تو را بدين راه كشانده شيطانى باشد كه براى تو مجسم شده برگرد كه چيزى نخواهى ديد . او برگشت و آن زن همان شب در گذشت و بامداد بر در خانهاش نوشته بود بر سر فلانى حاضر شويد كه اهل بهشت است ، و مردم به شك اندر شدند و تا سه روز براى تجهيز و خاك سپردنش پيش نيامدند ، و خدا عزّ و جلّ به پيغمبرى از بنى اسرائيل كه او را جز موسى بن عمران ندانم وحى كرد بر سر جنازه فلانه زن برو و بر او نماز كن و بمردم بفرما بر او نماز كنند كه بهشت را بر او واجب كردم براى اينكه فلان بندهام را از گناه واانداخت . 166 - و از همان : 5 : 544 - : بسندى از ابى جعفر عليه السّلام كه قوم لوط برتر خلقى بودند كه خدا آفريده ، و ابليس سخت بدنبال آنان بود يك فضل و نيكى آنها اين بود كه چون بكارى در آمدند همه با هم بودند و زنها را بدنبال خود ميگذاشتند ، و پيوسته ابليس آنان را نوبت ميداد و چون برميگشتند آنچه ساخته بودند ويران ميكرد ، به يك ديگر گفتند بيائيد كمين گيريم براى كسى كه پى در پى كار ما را ويران مىكند ، و در كمين او شدند و بناگاه زيباتر پسرى بود . به او گفتند : تو كار ما را ويران ميكنى ، و رأى همه بر اين شد كه او را بكشند و شب او را نزد مردى زندانى كردند و او را در شب شيون كرد و آن مرد بوى گفت : تو را چه مىشود ؟ گفت پدرم مرا روى شكم خود ميخوابانيد ، گفت بيا روى شكمم بخواب و پيوسته آن مرد را ماليد تا به او آموخت كه خودش را بكند . در آغاز ابليس او را آموخت و دوم بار او آموخت به ديگران ، وانگه خود را از آنها دزديد و گريخت ، و آن مرد به آنها گزارش داد كه با آن پسر بچه چه كرد و آن كار را بدانها خوش نما كرد با اينكه آن را نميدانستند و در آن وارد شدند تا آنجا كه مردها بهم اكتفاء كردند و بزنها نپرداختند . سپس سر راه را ميگرفتند و رهگذران را دم كار ميگرفتند تا مردم از شهر آنها