سيد علاء الدين محمد گلستانه

225

منهج اليقين (شرح نامه امام صادق ع به شيعيان) (فارسى)

فساد و ضايع كردن را دوست نمىدارد . « 1 » ديگر از جملهء انواع اسراف ، صرف مال در مصرف‌هاى حرام است ، مثل خريدن شراب و آلات قمار ، و چيزى دادن به فواحش و سازنده و خواننده و معركه‌گيران كه اعمال سيميا و امثال آن مىكنند ، و قمار باختن ، و رشوه دادن به حكّام ، و صرف نمودن در چيزى كه متضمّن ظلمى يا ضرر [ رساندن ] به مؤمنى باشد . و در چنين افعال ، معصيت و مخالفت الهى از دو جهت خواهد بود : يكى از جهت آن كه آن فعل ، فى نفسه ، مخالف شرع است ؛ و ديگر از جهت آن كه صرف كردن مال در آن مصرف ، از قبيل اسراف است ، و بر اين نوع ، حديث عبد الرحمان بن الحجّاج - كه قبل از اين به روايتِ عيّاشى مذكور شد - ، دلالت مىكند . ديگر از جملهء اسراف ، صرف مال است در چيزى كه به بدن آدمى ضرر رساند ، چنانچه كلينى رحمه الله روايت كرده كه شخصى از اصحاب حضرت امام جعفر صادق عليه السلام از آن حضرت پرسيد كه : در راه مكّه ، گاه هست كه مىخواهيم كه احرام ببنديم و نوره مىگذاريم و سبوس آرد ، همراه نداريم كه بعد از نوره بر بدن ماليم و به عوض سبوس ، بدن را به آرد ، پاكيزه مىكنيم و از اين معنى ، آن قدر متألّم « 2 » مىشوم كه خدا بهتر مىداند . آن حضرت فرمود كه : آيا از ترس اسراف ، متألّم مىشوى ؟ گفتم : بلى . فرمود كه : در چيزى كه باعث اصلاح بدن باشد ، اسراف نمىباشد . بسيار است كه مىفرمايم تا آرد پخته را با روغن زيت ، ممزوج مىكنند و بر بدن مىمالم . به درستى كه اسراف نمىباشد ، مگر در چيزى كه باعث تلف مال شود و به بدن ، ضرر رساند . گفتم : اقتار - كه ضدّ اسراف است - ، كدام است ؟ فرمود كه : آن كه نان را با نمك بخورى و قدرت بر خوردن چيزى ديگر داشته باشى . گفتم : ميانه‌روى كدام است ؟ فرمود : آن كه نان و گوشت و شير و سركه و روغن بخورى ، گاهى از اين و گاهى از آن . « 3 » و از اين حديث ، ظاهر مىشود كه صرف مال ، مطلقاً در چيزى كه ضرر به بدن داشته باشد ، اسراف است ؛ زيرا كه اگر به مرتبهء افراط و تجاوز از حد رسد ، در غير صورت ضرر هم از مقولهء اسراف است . و حصرى كه از اين حديثْ فهميده مىشود ، مأوّل است به اسراف كامل يا آن كه حصر ، نسبت به صرف مالى است كه نفع نرساند تا مخالف اخبار بسيار و اتّفاق علما نباشد .

--> ( 1 ) . تفسير العيّاشى ، ج 2 ، ص 288 ، ح 58 . ( 2 ) . متألّم : ناراحت . ( 3 ) . الكافى ، ج 4 ، ص 53 و 54 و ح 10 .