شيخ حسين انصاريان
478
اهل بيت (ع) عرشيان فرش نشين (فارسى)
روزى اصحاب حضرت گفتند : پسر پيامبر ! ما را آزاد بگذار تا اين بدكار را نابود كنيم ، حضرت آنان را به شدّت از اين كار باز داشت و به سختى از انجام آن عمل نهى كرد . امام از وضع عُمرى پرسيد ، گفتند : در ناحيهاى از نواحى مدينه كشت و زرع مىكند ، حضرت سوار بر مركبى شده ، به سوى او حركت كردند و او را در مزرعهاش يافتند ، با مركبشان وارد مزرعه شدند ، عمرى فرياد برداشت : روى زراعت ما قدم مگذار ولى حضرت سوار بر مركب جلو رفتند تا به او رسيدند ، از مركب پياده شدند و كنار او نشسته ، با گشادهرويى و خنده با او برخورد كردند ، به او گفتند : براى زراعتت چه مقدار هزينه كردهاى ؟ گفت : صد دينار ، فرمود : چه مقدار اميد برداشت دارى ؟ گفت : غيب نمىدانم ، فرمود : حرفم اين است كه چه اندازه اميد دارى به تو برسد ؟ گفت : اميدوارم دويست دينار نصيبم شود ، حضرت كيسهاى كه در آن سيصد دينار بود به او عطا كردند و فرمودند : اين زراعتت كه بر حال خود است و خدا در آن ، آنچه را اميد دارى به تو مىبخشد ، عمرى از جاى برخاست و سر حضرت را بوسيد و از آن بزرگوار خواست كه از اسائهء ادبش بگذرد . حضرت تبسّمى حاكى از رضايت به روى او نمودند و باز گشتند . راوى مىگويد : امام به مسجد رفتند و ديدند عمرى در آنجا نشسته ، چون حضرت را ديد ، گفت : خدا مىداند رسالتش را كجا قرار دهد ! ياران عمرى به او هجوم بردند و گفتند : داستانت چيست ؟ تو در حق او سخنانى غير اين مىگفتى ! گفت : بىترديد آنچه را الآن گفتم شنيديد و با آنان دربارهء امام بحث و گفتگو كرد و آنان هم با او به مجادله و ستيز برخاستند !