شيخ حسين انصاريان

454

اهل بيت (ع) عرشيان فرش نشين (فارسى)

مقدارى از آن را براى حضرت خريده ، هنگام افطار براى آن بزرگوار آورد ، حضرت آن انگور را پسنديدند . خواستند دست به سوى آن ببرند كه تهيدستى كنار درب خانه ايستاد و درخواست كمك كرد ، حضرت به امّ ولد فرمود : براى او ببر ، عرضه داشت : مقدارى از آن براى او بس است ، حضرت فرمود : نه به خدا سوگند ! همهء آن را براى او ببر . فرداى آن روز باز هم از آن انگور براى حضرت خريد كه دوباره تهيدست آمد و حضرت همهء انگور را براى او فرستادند . شب سوم سائلى نيامد و حضرت انگور خوردند و فرمودند : چيزى از آن از دست ما نرفت و خدا را سپاس « 1 » . اوج عظمت در سن خردسالى عبداللّه بن مبارك مىگويد : سالى به مكه رفتم ، در ميان حاجيان در حركت بودم كه ناگاه خردسالى هفت يا هشت ساله ديدم كه در كنارى از كاروان حاجيان حركت مىكرد و زاد و توشه‌اى همراهش نبود ، پيش رفتم و به او سلام دادم و گفتم : همراه كه بيابان را طىّ مىكنى ؟ گفت : همراه خداى نيكوكار . در نظرم انسانى بزرگ آمد ؛ گفتم : فرزندم ! زاد و توشه‌ات كجاست ؟ گفت : زادم تقواى من است و توشه‌ام دو پاى من و هدفم مولايم . نزدم بزرگ آمد ؛ گفتم : از چه خانواده‌اى هستى ؟ گفت : مُطّلبى هستم ؛ گفتم : از كدام تيره ؟ گفت : هاشمى . گفتم : از كدام شاخه ؟ گفت : علوى فاطمى ، گفتم : سرور من ! آيا شعرى هم گفته‌اى ؟ گفت : آرى ، گفتم : چيزى از شعرت را برايم بخوان ، شعرى به اين مضمون خواند :

--> ( 1 ) - المناقب : 4 / 154 ؛ بحار الأنوار : 46 / 90 ؛ باب 5 ، حديث 77 .