شيخ حسين انصاريان

403

اهل بيت (ع) عرشيان فرش نشين (فارسى)

دار الاماره بود . در برابر آن حضرت ظرفى پر از ماست قرار داشت كه از شدت ترشى ، بوى آن را احساس مىكردم و گرده نان جوينى هم در دستش بود كه من پوسته‌هاى جو را در آن مىديدم و آن حضرت نان خشك را گاهى با دست مىشكست و اگر با دست نمىشد با زانو و در آن مىگذاشت ! در اين هنگام به كنيزشان فضه كه در كنار وى ايستاده بود گفتم : شما از خدا بيم نداريد كه با اين پيرمرد چنين رفتارى مىكنيد ؟ آيا شما غلّه را براى ايشان الك نمىكنيد كه در آن [ نان ] سبوس مىبينم ؟ فضه گفت : از ما خواسته بود كه غله‌اى را براى او الك نكنيم ! على عليه السلام پرسيد : به او چه گفتى ؟ ماجرا را به او گفتم ؛ در اين هنگام على عليه السلام فرمود : پدر و مادرم فداى آن كسى باد كه براى او غله‌اى الك نشد و سه روز پشت سر هم نان گندم سير نخورد تا وقتى كه از دنيا رفت « 1 » . يك روز با على عليه السلام ابومطر كه يكى از اهالى بصره بود ، مىگويد : از مسجد كوفه بيرون آمدم ناگاه مردى از پشت سرم ندا داد : جامه‌ات را بالا بگير كه جامه‌ات را ماندنىتر مىكند و موهاى سرت را كوتاه كن اگر مسلمانى . به دنبال او رفتم در حالى كه با روپوش ، خود را پوشيده بود و ردايى بر تن داشت و همانند اعرابيان بدوى تازيانه‌اى در دست داشت ، گفتم اين كيست ؟ مردى به من گفت : تو را در اين شهر غريب مىبينم ! گفتم : آرى ، من مردى از اهل بصره هستم ، گفت : اين على اميرمؤمنان است . [ به دنبال او رفتم ] تا به محلهء « بنى محيط » رسيد كه بازار شتران بود [ در

--> ( 1 ) - كشف اليقين : 86 ؛ كشف الغمة : 1 / 163 ؛ بحار الأنوار : 40 / 331 ، باب 98 ، حديث 13 .