شيخ حسين انصاريان

315

اهل بيت (ع) عرشيان فرش نشين (فارسى)

دوست دارد و خدا و رسول او را دوست دارند . همه شب ، صحابه در اين انديشه بودند كه فردا عَلَمِ اسلام ورايت نصرت « لا إله الّا اللّه » به كدام صدّيق خواهد سپرد . ديگر روز مصطفى گفت : أينَ على بن ابى طالب ؟ گفتند : يا رسول اللّه ! هو يَشتَكى عَيْنَيْهِ . چشمش به درد است . گفت : او را بياوريد . بياوردند . زبانِ مباركِ خويش به چشم او بيرون آورد ، شفا يافت و نورى نو در بينايى وى حاصل شد و رايتِ نصرت به وى داد . . « 1 » . * * * گفته‌اند : حسين بن على چون درويشى را ديدى گفتى : ترا كه خوانند و پسرِ كه‌اى ؟ درويش گفتى : من فلانم پسرِ فلان ، حسين گفتى : نيك آمدى كه از ديرباز من در طلب توام كه در دفتر پدرِ خويش ديده‌ام كه پدر ترا چندين درم بر وى است ، اكنون تا ذمّت پدرِ خود از حقّ تو فارغ گردانم و بدين بهانه عطا به درويش دادى و منّت بر خود نهادى « 2 » . * * * قصهء تزويج فاطمه آن است كه مصطفى روزى در مسجد آمد ، شاخى ريحان به دست گرفته ، سلمان را گفت : يا سلمان ! رو ، على را بخوان . رفت و گفت : يا على ! اجب رسول اللّه ! على گفت : يا سلمان ! رسول خدا را اين ساعت چون ديدى و چون او را گذاشتى ؟ گفت : يا على ! سخت شادمان و خندان چون ماه تابان و شمع رخشان . على آمد به نزديك مصطفى و مصطفى آن شاخ ريحان به دست على داد ، عظيم خوش بوى بود . گفت : يا رسول اللّه ! اين چه بويى است بدين خوشى ؟ گفت : يا على ! از

--> ( 1 ) - كشف الأسرار : 3 / 151 ، 150 . ( 2 ) - كشف الأسرار : 5 / 106 .