شيخ حسين انصاريان

121

اهل بيت (ع) عرشيان فرش نشين (فارسى)

آتش شمع فراقش به شب هجر مرا * شعله‌اى زد به سر ا پا و چو پروانه بسوخت برق عشقش به جهان از همه سو وز همه رو * ساقى و جام و مى و باده و پيمانه بسوخت نه وجود من دلخستهء افتاده ز پا * در غم هجر رخش عاقل و ديوانه بسوخت تا كه آسوده شوم جانب خمّار شدم * ديدم آنجا خم و خمخانه و ميخانه بسوخت به پرستارى دل دست زدم در شب هجر * ناله‌اى بر زد و يكباره به افسانه بسوخت در نهانخانهء دل بس كه به يادش بودم * سينه و قلب و دل و بزم نهانخانه بسوخت هم چو « مسكين » ز دلم آتش عشقى بر زد * كه سر ا پاى وجودم همه مستانه بسوخت « 1 »

--> ( 1 ) - مؤلف .