شيخ حسين انصاريان

117

عرفان اسلامى ( شرح مصباح الشريعة ومفتاح الحقيقة المنسوب للإمام الصادق ع) (فارسى)

آخوند ملا ابراهيم نجم آبادى حضرت آخوند ، از نجم آباد بدون اين كه كسى او را بشناسد به تهران آمده و از طلبه‌اى ساكن در يكى از حجره‌هاى مدرسه مىپرسد : هم حجره مىخواهى ؟ آن مرد كه ظاهرى بىپيرايه و افتاده‌وار مىديد ، گمان آن كه با فردى از بزرگان علما روبروست نبرده ، گفت : اگر كسى باشد كه به خدمت حجره مدد نموده ، سبب آلودگى و فراغت من گردد خواهم ساخت ! آخوند به فروتنى و خاموشى مثل يك نفر خادم به كار پرداخت و دو هم حجره با يك ديگر روز و شب مىگذاشتند به حدى كه تازه وارد از حد دانش و مايهء مصاحب خود آگاه و ديگرى بىخبر بود . تا آن كه شبى صاحب حجره در مطالعهء كتابى از معقول كه به درس مىخواند دير وقت فرو ماند و حضرت آخوند را روشنى چراغ مانع خواب آمده خسته ساخت ، پس سر برآورد و فرمود : شما را چيست كه امشب از مطالعه بس نمىكنيد و نمىخوابيد ! طلبه مغرور با بىاعتنايى گفت : تو را چه كار ؟ پس از چند كلمه گفتگو كه به اين روش در ميان رفت ، آخوند فرمود : مىبينم كه فلان كتاب در پيش دارى و در فهم فلان عبارت درمانده‌اى ، چه آن را غلط مىخوانى . آن گاه برخاست و محل اشكال را صحيح خوانده ، مطلب را به بيانى روشن و وافى تقرير فرموده گفت : حال مشكل حل شد برخيز و آسوده بخواب ، اما با اين شرط و عهد كه آنچه امشب گذشت ناديده انگارى و به زبان نيارى ، من همان خادم باشم و تو همان مخدوم كه بودى . بيچاره صاحب حجره در گرداب حيرت فرو رفت و تا صبح در اين خيال كه اين چه حكايت بود ؟ ! خواب نكرد .