شيخ حسين انصاريان

31

تفسير و شرح صحيفه سجاديه (فارسى)

باشم اگر تو راست بگويى و خدا تو را مبعوث كرده باشد . ديگرى گفت ، خدا عاجز بود كه غير تو را پيغمبر گرداند ! سوّمى گفت : به خدا سوگند كه هيچ گونه حاضر نيستم با تو سخن گويم ؛ زيرا اگر پيغمبر باشى من كوچكتر از آنم كه با تو سخن گويم و اگر نباشى بزرگتر از آنم كه با تو كلامى گويم . رسول خدا صلى الله عليه و آله مأيوس شده از آنان خواست اكنون كه ايمان نياورديد و گفتارم را نپذيرفتيد امر مرا مخفى داريد و با كسى در ميان ننهيد ، ولى آنان مردم را خبر كردند و امرش را فاش ساختند و گفتند : او چنين توقّعى كرد و ما او را رد كرديم ، آنگاه سر راهش را گرفته او را آزار و استهزا كردند و آن قدر سنگ بر پاى مباركش زدند كه خون جارى شد . موسى بن عقبه گويد : آن قدر سنگ به ساق پاى مباركش زدند كه نعلينش پر از خون شد و از شدّت جراحت خسته مىشد و بر زمين مىافتاد ، بازوهاى او را مىگرفتند و او را مىنشاندند و به او مىخنديدند . بنابر بعضى از روايات ، تنها زيد بن حارثه از حضرت دفاع مىكرد آن قدر كه چندين جاى سر زيد را شكستند و همه روز كارشان همين بود تا يك روز اطفال و سفهاى قوم او را تعقيب كردند ، تا آن كه حضرت از طائف خارج شد . در بيرون شهر طائف باغى بود كه عتبه و شيبه پسران ربيعه با غلامشان « عِداس » در آن باغ بودند ، حضرت در سايهء ديوار باغ نشست و خون از پاى مباركش جارى بود ، چون چشم عتبه و شيبه به او افتاد شفقت كرده ، غلام خود عداس نصرانى را با مقدارى انگور نزد حضرتش فرستادند . عداس انگور آورد و عرض كرد ميل فرماييد ، حضرت فرمود : بسم اللَّه الرّحمن الرّحيم ، عداس پرسيد : اين سخن از كلام اين بلد نيست ، حضرت فرمود : اهل كجا هستى ؟ گفت : نينوا ، حضرت فرمود : شهر يونس بن مَتّى بندهء صالح حق !