شيخ حسين انصاريان

265

تفسير و شرح صحيفه سجاديه (فارسى)

مردى شنا گر شنا مىكرد و در كنار جوى مردى بود كه سنگ بسيارى نزدش نهاده بود ، آن شناگر پس از مدتى شنا نزد آن مرد كه سنگ‌ها نزدش بود مىآمد و او سنگى به دهان او مىانداخت او باز شنا مىكرد و باز مىگشت و باز سنگ به دهانش افكنده مىشد و همين طور تكرار مىگشت . به آن دو گفتم : داستان اين دو نفر چيست ؟ گفتند : بيا برويم . پس به راه افتاديم تا به مردى بد قيافه رسيديم كه نزد او آتشى بود و آن را مىافروخت و زير و رو مىكرد و گرد آن مىگشت . به آن دو گفتم : اين چيست ؟ گفتند : بيا برويم . پس رفتيم تا به انبوهى رسيديم كه از هر نوع گلى بهارى در آن به چشم مىخورد ، ناگهان در ميان آن بستان مردى بلند قامت با كودكانى بيش از آنچه هرگز نديده بودم پيرامون او به نظرم آمدند . به آن دو گفتم : اين كيست و اينان كيانند ؟ مرا گفتند : برويم برويم . پس رفتيم تا به بستانى بزرگ - كه هرگز بزرگتر و بهتر از آن نديده بودم - رسيديم ، به من گفتند : در اين بستان بالا برو ، پس بالا رفتيم تا به شهرى كه با خشتى طلا و خشتى نقره ساخته شده بود رسيديم ، آنگاه به دروازهء شهر آمديم و خواهش كرديم آن را باز كنند ، دروازه گشوده شد ، بعضى هر چه تصوّر كنى زيبا و برخى هر چه گمان كنى زشت روى به استقبال ما آمدند . به آنان گفتند : برويد در اين جوى آب تنى كنيد كه ناگاه جوى پهناورى - كه گويى آبش در سفيدى شير خالص است - جلب نظر كرد و در آن آب تنى كردند و سپس در حالى كه آن زشتى از ايشان رفته بود و به نيكوترين صورتى در آمده بود نزد ما آمدند ، به من گفتند : اين بهشت جاويدان « عدن » است و اين خانهء توست . پس ديده‌ام به بالا خيره شد ناگاه كاخى مانند ابرى سفيد به نظر رسيد . به من