شيخ حسين انصاريان

245

تفسير و شرح صحيفه سجاديه (فارسى)

همواره آتش را روشن نگه مىداشت و اجازه نمىداد يك ساعت خاموش باشد . پدرم بوستان بزرگى داشت ، روزى سرگرم ساختمانى بود و از سركشى به بوستان باز ماند ، به من گفت : پسركم ، امروز به واسطهء گرفتارى ساختمان نتوانستم از مزرعه و بوستان خبر بگيرم ، تو برو خبرى بگير و دستورهايى به من داد و گفت : دير نيايى كه تو براى من پر ارزش‌تر از همه چيزى . گويد : به منظور رفتن به مزرعه راه افتادم ، در اين هنگام از كنار كليسايى از كليساهاى مسيحيان گذشتم ، صداهاى ايشان را كه مشغول نماز گزاردن بودند شنيدم و من به واسطهء اين كه پدر در خانه محبوسم مىداشت ، از امور مردم اطلاعى نداشتم . چون صداهاى ايشان را شنيدم وارد كليسا شدم تا ببينم چه مىكنند ، چون ايشان را ديدم از نمازشان خوشم آمد و گفتم : به خدا سوگند اين آيين بهتر از آيين ماست و از آن جا حركت نكردم تا غروب شد . مزرعهء پدر را رها كردم و آن جا نرفتم ، از آنها پرسيدم در كجا مىتوانم به سر چشمهء اين دين برسم ؟ گفتند : در شام . من پيش پدرم برگشتم ، معلوم شد كسانى را به جستجوى من فرستاده و از همه كارى باز مانده است . چون پيش او رسيدم گفت : اى پسرم ! كجا رفته بودى ؟ مگر با تو چنان شرط نكرده بودم ؟ گفتم : پدر جان از كنار مردمى مىگذشتم كه در معبدى مشغول نماز بودند و آنچه از دين ايشان ديدم پسنديدم و تا خورشيد غروب كرد پيش ايشان بودم . گفت : پسر جان در آن دين خبرى نيست ، دين تو و پدرانت از آن بهتر است ، گفتم : به خدا سوگند چنين نيست آن دين بهتر از دين ماست . گويد : پدر بر من ترسيد ، بر پاى من بند نهاد و مرا در خانه زندانى كرد ! من كسى پيش مسيحيان فرستادم و گفتم هر گاه كاروان بازرگانان شما از شام رسيد مرا خبر كنيد و پس از اين كه كارهاى خود را انجام دادند و آهنگ بازگشت كردند آگاهم