شيخ حسين انصاريان

170

تفسير و شرح صحيفه سجاديه (فارسى)

از چند لحظه محمّد از راه رسيد . راهب كه همچون مردم آشفته ، چشم از سيمايش برنمىداشت و مبهوتانه نگاهش مىكرد بالأخره به زبان آمد و گفت : جلوتر بيا ، جلوتر بيا تا تو را بهتر ببينم . عرب‌ها با اشتهاى شعله كشيده‌اى نان و گوشت مىخوردند ، فقط ابوطالب سراپا گوش شده بود تا حرف‌هاى راهب را بشنود ، البتّه ديگران هم مىتوانستند به اين گفتگوها گوش كنند . - اسم تو چيست ؟ - محمّد ! روى اين اسم مكث كوتاهى افتاد ، سرجيوس زير لب چند بار اين اسم را تكرار كرد : محمّد ، محمّد ! و بعد پرسيد : از كدام قبيله ! ؟ - از قريش . - از كدام دودمان ؟ - از آل هاشم بن عبد مناف . - چرا به مهمانى من نيامدى ؟ قبول كرده بودم كه از مال التجاره نگهبانى كنم ، به علاوه دوست مىداشتم تنها بمانم . - در تنهايى چه كنى ؟ فكر كنم ، آسمان‌ها را ، ستاره‌ها را ، دنيا را تماشاكنم . - در اين تماشا به چه فكر مىكنى ؟ محمّد خاموش ماند . راهب دوباره پرسيد . سپس گفت : دلم مىخواهد تو را ببينم . - در برابرت ايستاده‌ام مرا ببين .