شيخ حسين انصاريان
171
تفسير و شرح صحيفه سجاديه (فارسى)
- / مىخواهم ميان دو شانهات را ببينم . - اجازه مىدهم . راهب به پشت سر محمّد پيچيد . بازرگانان قافله لقمه را از دست گذاشتند و با حيرت به كارهاى اين ترساى پير نگاه مىكردند ، مىخواهد چه چيز را ببيند ؟ سرجيوس پيراهن پيغمبر را از پشت سر به پايين كشيد و تا چند دقيقه آن طور كه گويى كتاب مقدّسى را تلاوت مىكند ، در ميان شانههاى محمّد به مطالعه پرداخت و بعد به خودش گفت : اوست ، اوست . ابوطالب كه تا اين لحظه خاموش ايستاده بود پرسيد : اين كيست ؟ راهب آهى كشيد و گفت : آن كس كه مسيح از وى ياد كرده و به مقدمش بشارت داده است . اين سخن را گفته و نگفته به سمت ابوطالب برگشت . - با اين جوان چه نسبتى داريد ؟ - پسر من است . - هرگز چنين چيزى نيست ، نه اين طور نيست . ابوطالب با تبسّم گفت : چطور اين طور نيست ؟ - اين جوان بايد يتيم باشد . خنده بر لبهاى ابوطالب خشكيد : ازكجا دريافتهاى كه او يتيم است ، آرى ، يتيم است و برادرزادهء من است . - بنابر اين احتياط كن كه او را نشاسند ، مىفهمى اى سيّد عرب ؟ ! احتياط كن كه يهودىها به اين اسرار پى نبرند مبادا نابودش كنند . - چرا مگر چه گناهى كرده كه مىترسيد نابودش كنند ؟ راهب به ابوطالب جواب داد ، امّا مثل اين كه با خودش حرف مىزند ، آواى مرموزى داشت :