شيخ حسين انصاريان
131
تفسير و شرح صحيفه سجاديه (فارسى)
از صداى آرام و دلپذيرشان آن قدر خوشم آمد كه تقريباً درد خود را فراموش كردم . سرم را از زمين برداشتم كه ببينم زنانى كه در كنارم نشستهاند كجايى هستند ، از كجا آمدهاند ، با من چه آشنايى دارند ؟ به ، چقدر زيبا ! چقدر خوشپوش و خوشبو و پاكيزه ! مثل اين كه به دور سيمايشان لمعان نور مىچرخد . گمان كردم از سيّدات قريش و خواتين مكه هستند ، حيرتم اين بود كه چگونه بى خبر به اتاق من آمدهاند و آن كس كه از حال من خبرشان كرده كيست ؟ به رسم عربها كه در برابر عزيزترين دوستانشان قربان و صدقه مىروند با لحنى گرم و گيرنده گفتم : پدر و مادرم فداى شما باد ، از كجا آمدهايد ؟ چه كسانى هستيد ؟ آن زن كه سمت راست من نشسته بود گفت : من مريم مادر مسيح و دختر عمرانم . دوّمى خودش را اينطور معرّفى كرد : من آسيه همسر خداپرست فرعون هستم . دو زن ديگر هم دو فرشتهء بهشتى بودند كه به خانهء من آمده بودند . دستى كه از بال پرستو نرمتر بود به پهلويم كشيده شد ، دردم آرام گرفت ، امّا ابهامى همچون هواى مه گرفتهء صبحگاهان بهارى به فضاى اطاق افتاد كه ديگر نه چيزى مىديدم و نه آوايى مىشنيدم . اين حالت بيش از چند لحظه دوام نيافت كه آهسته آهسته آن ابهام محو شد و جاى خود را به نورى روحانى بخشيد . در روشنايى اين نور ملكوتى پسرم را بردامنم يافتم كه پيشانى عبوديّت بر زمين گذاشته بود و نجوايى نامفهوم گوشم را نوازش مىداد ، با اين كه نه گوينده را مىديدم و نه از نجوايش مطلبى در مىيافتم ، باز هم خوشحال بودم . سه موجود سپيد پوش ، پسرم را از دامانم برداشته بودند ، نمىدانستم اين سه نفر كيستند ، از خاندان هاشم نبودند ، عرب هم نبودند ، شايد آدميزاده هم نبودند ، امّا