پژوهشكده تحقيقات اسلامى

36

سرداران صدر اسلام (فارسى)

صعصعه نامه را گرفت و به دمشق آمد . وقتى كه به كاخ معاويه رسيد به دربان معاويه گفت : براى فرستادهء اميرالمؤمنين علىبن ابيطالب از معاويه اجازهء ورود بگير . عدّه‌اى از بنى اميه كه درآنجا حاضر بودند با شنيدن اين حرف او را زير مشت و لگد گرفتند . او فرياد مىزد : « آيا مردى را كه مىگويد پروردگار من خداست مىكشيد ؟ » « 1 » وقتى هياهوى جمعيت به گوش معاويه رسيد ، كسى را فرستاد تا ببيند چه خبر است . گفتند : مرد عربى است به نام صعصعه‌بن صوحان و با او نامه‌اى از على ( ع ) است . معاويه گفت : قسم به خدا ! آوازه او به من رسيده است ، اين مرد يكى ازتيرهاى على و از سخنگويان بزرگ عرب است كه من مشتاق ملاقات او بوده‌ام . به او اجازه ورود بدهيد . صعصعه وارد مجلس معاويه شد و گفت : سلام بر تو اى پسر ابى سفيان ! اين نامهء اميرالمؤمنين ( ع ) است . معاويه گفت : اگر در جاهليت و يا در اسلام ، نامه رسان را مىكشتند من تو را به قتل مىرساندم . سپس معاويه خواست او را از نظر نطق و خطابه آزمايش كند كه آيا آنچه مىگويد از روى قريحه و طبع سرشار اوست و يا با تكلّف و سختى سخن مىگويد . بدين جهت از او پرسيد : از كدام طائفه‌اى ؟ گفت : از نزار . معاويه گفت نزار چگونه قبيله‌اى بود ؟ گفت : نزار وقتى مىجنگيد ، ميدان را زير و رو مى كرد و وقتى با دشمن روبرو مىشد او را مىدريد و وقتى ازجنگ بر مىگشت ، اطراف را به خوبى زير نظر داشت .

--> ( 1 ) . ترجمهء آيهء 28 سورهء غافر .