پژوهشكده تحقيقات اسلامى

39

سرداران صدر اسلام (فارسى)

روزها گذشت و از حسن ( ع ) و عمار خبرى به على ( ع ) نرسيد . آن حضرت سخت نگران شد و اندوه سراپايش را گرفت . اشتر در برابر على ( ع ) ايستاد وگفت : « اى اميرمؤمنان ! در آغاز پيكى را به كوفه فرستادى ، سپس اين دو تن ( حسن ( ع ) و عمّار ) كه بهترين كسان بودند را روانه كردى ، من نمى دانم در كوفه چه پيش خواهد آمد . اكنون اى اميرمؤمنان ! اگر صلاح بدانى مرا به دنبال آنها به كوفه فرست ، چون مردم اين شهراز من فرمانبردارترند و اگر من به كوفه روم انتظار دارم كه هيچ كسى با من مخالفت نكند . » على ( ع ) به او فرمود : « به آنها بپيوند . » بازوى على ( ع ) اشتربا شتاب خود را به كوفه رساند . او در بين راه به هر قبيله يا گروهى كه مىرسيد ، مىگفت : تا مركز فرماندارى همراه من بياييد . وقتى به كاخ فرماندارى رسيد انبوهى از مردم پشت سر او بودند ، اشتر خود را به درون كاخ رساند و با تازيانه ، غلامان ابوموسى را از كاخ بيرون راند . آنها دوان دوان خود را به مسجد رساندند ، در حالى كه ابوموسى بر فراز منبر بود و مردم را از شركت در جنگ باز مى داشت و در همين حال حسن عليه السلام به او مىگفت : « از نمايندگى ما بر كنار شو و از منبر ما فرودآى ، اى بى مادر . » عمّارنيز با ابوموسى درگير شده بود در همين حال غلامان ابوموسى از راه رسيدند و گفتند : « ابوموسى ! اين اشتر است كه داخل كاخ شد و ما را كتك زد و از كاخ بيرون راند . » ابوموسى از منبر فرود آمد و به طرف كاخ رفت ، وقتى داخل كاخ شد اشتر برسرش فرياد كشيد :